تبليغاتX
طباخي پل رومي
 

وبلاگ کوچه پشتی یکساله شد .

خدایا خودت شاهد باش که من را خوش خوشان از خانه اخراج نمودند . تف به گورشان.

البت ما هم که خیابان خوابی به مزاجمان نمی سازد ٬ یکجای دیگر می رویم .

هرکه آدرس آنجا را خواست در گوشم بگوید .

خلاصه که در حال رخت بستنیم .

بریم که برنگردیم .

دارکوب (علیه السلام) به درک اصفل الصافلین رجعت نمود .

من کس دیگری می شوم .

کوچه پشتی تعطیل شد.

تولدمان شد همان ...............................

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387ساعت 2:47  توسط آژیراک  | 

 

ای خدا حجت بر من تمام کردی!

بین من و تو هیچ نماند!

آخرین تشعشع محبت لایزال تک خورشید ناطقت بر زمین ، واپسین شکوفه بهاری درخت خشکیده زندگی و آخرین قطره آبی که می توانست ممد حیات کت فیش بی مقداری باشد جملگی به ... رفت ...................... افسوس.

 

دل آن راگاره سبک مغز شکست، جمله عشاق را طرد نمود ولی آخرین موهبت متعفن وجودی اش را دریغ نکرد!

پستی شکرگون از دنگی فرومایه که فقط و فقط مهر تائیدی شد بر شخصیت والامنش یک راگاره(!) از ورای ظاهری کاملاً متفاوت و سرشار از عطوفت.

 

البته نهیق این دهن گشاد زبان بسته به گوش شخص بنده نرسید و فقط بوی مشمئز کننده لجن پراکنی ایشان را تا حدی از طریق برخی دوستان احساس نمودیم.

متاسفانه کمی دیر در جریان پا از خط برون گذاشتن پرند آزاد قرار گرفتیم و اینهم از شانس ایشان.

 

بسیار بر چند جای ما فشار آمد هنگامی که باخبر شدیم چیزی در حدود 50کیلو اعضای انسان به اضافه کوله باری امراض روانی و خودشیفتگی ذاتی پاچه ما را به دندان کشیده و رفته ، آنهم به دلایلی بسیار بی اساس تر از نفس عملش.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 2:9  توسط آژیراک  | 

 

با عرض سلام

بی هیچ مقدمه و فوت وقت عارضم بر خدا که مستتر نماند از شما چه پنهان که بنده هم هیچ در چنته نداشتم و ندارم و فقط و فقط از بهر سوزاندن ماتحت یک عده خوشحال که چشم دیدنشان را ندارم ادامه حیات می دهم مانند مام وطن!

 

ایران کشور مادری من و در عین حال بلاد مردمان پررو می باشد . نمی دانم کجا از مقابل چشمان لوچمان گذشت نگارشی به این مضمون که ملت شریف ایرانی جماعت (!)،خود را ده تا بیست برابر بالاتر از حدی که هستند تصور می کنند. این یعنی وضعیت موجود.

 

تورم 30 در صدی داریم ، با مادر دموکراسی و آزادی اندیشه زناء محسنه داشته ایم، امید به زندگی در جوانانمان پژمرده است ، همه درگیر هزار و یک مدل بیچارگی روزمره هستیم و انقدر از وضع موجود نالیده ایم که بنده چنین نالیدنی را برای سگی که 600 توله زائیده مفروض نیستم و با تمام این حرفها بسته پیشنهادی تقدیم بلاد کفر می نمائیم!

 

البت بر همگان واضح و مبرهن است که این بسته و در نفس عمل از فحش اقوام نزدیک زشت تر  میباشد. همچین عملی یعنی ما ایرانی ها ، یک کشور جهان سومی با یک رئیس جمهور که اگر آنور بود بی شک در تیمارستان روزگار سپری می کرد، وضع خود را از شما بهتر می دانیم تا حدی که به شما راهکار می دهیم.

 

برای روشن شدن زوایای تاریک این مقوله مثال زیر را خدمتتان عارضم.

متصور شوید خانمی 64 ساله را که شوی گرامی اش 30 سال پیش به درک واصل شده. ایشان به جشن تولد یکی از اقوام که چشم دیدنش را ندارد دعوت شده و به شدت تمایل دارد که حالی از خانم میزبان آنهم در جشن تولد 34 سالگی اخذ نماید .

خانم جوان شروع به باز کردن هدایا می نماید و از یک جعبه فانتزی یک Dildo گلبهی بیرون می آورد. بیوه 64 ساله لبخند به لب دارد!!!

 

.......................................................................

.......................................................................

 

واقعاً انی .

 

نه.

من انم که نمی خوام ناراحتت کنم.

.

.

خاک تو سرت.

 

نه.

خاک سر من که تو همه چیزم شدی!

.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 22:56  توسط آژیراک  | 
در راستای اینکه ما هر سالمان باید از پارسال بسیار غنی و پربار تر باشد و اینرا نیز مد نظر داریم که هر آنکه دو روزش شکل هم در آمد آن دنیا شیء مختلف الاضلاعی به فروگاهش فرو می کنند لاجرم مفهوم پیشرفت را حذف نموده و فقط تغییر می کنیم حالا به هر قیمتی که شد .

مقوله نمایشگاه کتاب هم که متاسفانه کاملاْ در این مقال می گنجد و چاره ای نیست که متغیر وابسته ای باشد در دامنه زیر صفر ! به سیاق سالهای پیش مصلی به لطف حظور گرم جماعت عالم و اهل کتاب تبدیل شده به یک سطل آشغال بزرگ و عندالزوم بر همگان واجب می باشد که نظافتچی عزیز را نوکر پدر خود محسوب نموده٬ هر بازمانده ای که دارند (از قوطی رانی گرفته تا پوشک دست دوم نوزاد) در محلی که صلاح دانستند رها سازند.

و اما جوانان همیشه در صحنه این بار نیز پشت سردمداران عرصه ملی را خالی نکرده و با حضور در نمایشگاه به طور گسترده و در عین حال با عزم راسخ خود مشت محکم کوبیدند به بیضه استعمار جهانخوار ! ولی باز هم به علت برخی کارشکنی عناصر معلوم الحال داخلی این بندگان خدا راه غرفه را گم نموده و اهم وقت خود را روی چمن و نیمکت در حال مزاحمت نوامیس می گذرانند.

باز هم گشت ارشاد!!

در این میان که بنده مغموم و شکست خورده پس از کند و کاو بسیار هیچ کدام از کتابهایی که میخواستم را نیافتام یک کودک حجیم الجثه که همراه بنده می باشد هوس سیب زمینی با لیمو ترش تازه می نماید و گریان که اگر به مراد دل نرسد کون بچه اش سیاه می شود.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 15:2  توسط آژیراک  | 

ـ پدر و مادرت کجان؟

ـ خاله ام بزرگم کرده .

ـ مرگ بر این خاله. فوراً تیر بارون . پدر و مادرت چه غلطی می کردن؟

ـ دوستم نداشتن ولم کردن.

ـ چرا ؟

ـ خوب دیگه ، آخه می دونین، بعضی وقتها که پدر و مادر میونشون شکرابه، به بچشون که نگاه می کنن یادشون میاد که یکروزی با هم خوابیدن!

 

خداحافظ گاری کوپر .................................. رومن گاری

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 14:10  توسط آژیراک 
به نظر این بنده حقیر پروردگار یکتا باید رو خلق بعضی از کاردستیها تاملی مجدد و اساسی بکنه .

شاید روی آفرینش من

شاید رو خلق تو

شاید ما

.....................................................

از نظر ایدئولوژیکی و فقط ایدئولوژیکی وابستگی یک مقوله خطرناک و به غایت مضر برای ساده و در عین حال شاد زیستن محسوب میشه. عواطف و علائق باید توسط خودمان سرکوب شوند. وگر نه توسط قدرت برتر هر رابطه ای پایمال میشن.

زیر پای من

زیر پای تو

یا شاید زیر پای ما

......................................................................

اکثر انتظارات و توقعات بشری در مورد دیگر همنوعان بیش از حد مجازه. نمیشه برای تو زرد در اومدن دیگران حد و مرز و زمان و مکانی قائل بود . البته انصافاْ من و تو هم از قماش دیگرانیم.

من تو زرد هستم

تو تو زرد زاده شدی

ما تو زردیم (و به این داشته خود میبالیم)

......................................................

همیشه یکی هست که سیبلی باشه برای لعن و نفرین . چون تو رو نمی فهمه یا نمی خواد بفمه یا جایی که نباید می فهمه . خلاصه نفرین و فهم و شعور روزگاری یک قطعه پسمانده گاو بودن که چرخ گاری بینشون جدایی انداخته.

لعنت به من

لعنت به تو

لعنت به ما

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 4:2  توسط آژیراک  | 

 

به شخصه هر احساسي دارم جز پشيماني .

اشتباه نكن

ناراحت هستم ولي پشيمان .............................. نه .

 

اصولاً اغلب تصميماتي كه در مدت زماني كمتر از يك دقيقه اتخاذ مي كنم با شكست روبرو مي شن و يه جورايي با هيچ عقل سليمي جور در نميان ولي خب بايد انصاف داشت باشي و قبول كني كه آدم براي فرار از موقعيتهايي كه اذيتش مي كنن به هر عمل احمقانه اي دست مي زنه.

تصميماتي كه با عضوي ديگر گرفته مي شوند.

 

متاسفانه يه جورايي خودم رو در مقامي قرار دادم كه نمي تونم از جفاي يار بي وفاي نفهم بنالم و براي خنك شدن جگر فحش هاي ناجور بكشم به اول و آخر محبوب دورافتاده عزيزم. از آن پدربزرگ رنجورش كه بي خبر و ناتوان با همت روزافزون و پشتكار مثال زدني در گور مشغولند به امر خطير پوسيدن بگير تا آن آريو كوچولوي شهوتران كه هنوز مميز نشده آنجايش مي سوزد.

بالطبع به طرف مقابل كاملاً حق ميدم كه بخواد دايره واژگان ركيك خود رو نثار بنده كنه.

 

بايد اعتراف كنم كه اين بار از كرده خود ضربه روحي بدي خوردم و هنوز به وضوح نمي تونم علتي براي كارم پيدا كنم و ناچارم به سياق فيلمهاي هندي و ايراني و نقش اول هميشه بامرام و احمق صفت اين قبيل فيلمها بگم كه فكر همه چيز رو كرده بودم و در حاليكه كوهي از دليل قانع كننده را عارض نشدم و براي خودم نگاه داشتم زير باران به سمت انتهاي خيابان حركت كنم.

چه بايد كرد.

حيف كه نه دليل درستي وجود داره و نه باران و خياباني . ماجرا تقريباً از دوتا sms تجاوز نمي كنه.

 

در كل احساس بدي بود.

اگه بشه گفت كه احساسي در كار بود.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 11:55  توسط آژیراک  | 

 

1- اگر تو يكي از قبيله هاي افريقايي دنيا اومده بودي ، الان در حاليكه يه حلقه به شعاع 15 سانت از دماغ مباركت رد شده بود و عورت ختنه نشدت رو با برگ درخت بومباتا(!) از نظر نامحرم حفظ كرده بودي و عربده زنان با نيزه در تعقيب يك ميمون كون قرمز بودي كه شام شب داشته باشي هيچ مي فهميدي دين چيه؟ يا اگر دور از جون متولد يكي از كشورهاي جهان اول اروپايي بودي و الان تو ديسكو راني غير اسلامي به دست بسان فنر مي پريدي و ............................؟

 

2- چرا زبان فارسي شيرينه يا نافذه و هزار لقب مزخرف ديگه رو يدك ميكشه؟

دليل جز اينه كه من يا تو به اين زبان حرف مي زنيم. اگر از دسته هاي بالا بودي باز هم زبان فارسي با

هزار مدل لهجه آشغال تر از خودش برات اهميت داشت؟

جز اينه كه فقط و فقط به علت اينكه فارسي زبان مادري ماست برامون مهمه ؟ وگرنه الحق زبان مشترك برادران افغان و يه مشت كشور كه به زور از حالت شهر بودن خارج شدن و از كمترين استقلال بي بهره اند مثل داغي مي مونه كه اشتباهي بين گله گاوها به ماتحت اسب بدبختي بچسبونن .

 

3- اگر فقط ما يه جاي ديگه تو دنيا چشم باز كرده بوديم همه چي فرق مي كرد. مثلاً اگر بخواي منصف باشي خيلي بعيد بود كه من نوعي الان مسلسل به دست داشتم زن و بچه فلسطيني رو عين برگ ميريختم زمين و به خودم افتخار مي كردم به دين و تحقق دستيابي به سرزمين موعود كمك مي كنم؟

 

4- چقدر محتمل بود كه تو در يك خانواده بودایی متولد ميشدي و حالا از بودایی بودن خودت شرمسار بودي و در جستجوي راه درست زندگي و حقيقت (هرچي كه باشه) دور خودت مي چرخيدي تا به اصطلاح رستگار شي؟

 

........................................

.............................................

.....................................................

............................................................

 

منصفانه بايد گفت كه خيلي از داشته هامون كه بهشون ميباليم ..................................

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 11:38  توسط آژیراک  | 

 

اوايل كه اخبار نامه نگاريهاي رئيس جمهور محبوبمان را مي شنيدم به اشتباه چنين تصور مي كردم كه ايشان احمق بوده اند و قصد موعظه ديگران را دارند ولي به تازگي بر ما روشن گرديد كه اين قبيل نامه ها فقط و فقط براي مرحم گذاري بر كان سوزي هاي متعدد خودمان و يا در مواردي هتك حرمت مخاطب از براي القاي همين حس (همان كان سوزي) به انوريها نگاشته مي شوند و به علت فقدان مهارت، نگارنده راه به جايي نمي برد.

 با توجه به تخصص اين حقير در حمله جنسي به ناحيه مغز و اعصاب مخاطبين و نيز دلسوز بودنمان براي اين مرز و بوم ،تصميم بر اين شد كه من نيز چند نامه به چند عنصر اجنبي كه در تاريخ معاصر بر اعصابمان فضولات ريخته اند بنويسم . باشد كه يادگاري شود از براي اميرعلي دلبندم بلكه بخواند و بفهمد كه برخلاف شايعات هيچ كجاي پدرش خل نبوده!

 

در ادامه ليست سياهي نيز تهيه شد كه اولين نفر در اين ليست آن يورگن كليزمن حرام لقمه مي باشد كه در جام جهاني با وجود آن قاليچه ارزشمندي كه گرفت آنچنان حيوان صفتمندانه عمل نمود و نتنها به تيم ما گل زد بلكه نزديك بشاشد به دروازمان(چه بسا شاشيده باشد و صدا و سيما سانسور نموده و ما به جاي آنجاي كليزمن تصويراليوركان را به صورت چندباره ملاحظه كرديم قافل از اينكه آنسوي دنيا ميشاشند به عرق مليمان كه همان دروازه باشد.)

 

با عرض سلام و خسته نباشيد خدمت برادر ارجمندمان يورگن كليزمن(كاپيتان و مهاجم سابق تيم ملي آلمان جهانخوار!)

با آرزوي قبولي روزافزون طاعات و عبادات جنابعالي و آن والده مجهول الحالتان نكاتي چند كه از مدتها پيش سر دل بنده و تني چند از همراهان و هموطنان علاف تر از خودم مانده بود را بدينوسيله حضورتان عارض مي شوم. اميد است هر چه زودتر از گوهي كه خوردي نادم شده و به طريقي اظهار پشيماني نمايي از اين اشتباه قديمي خود را كه موجبات كون سوزي ملتي را فراهم نمود.

 

پدرسگ ياد داري آن بازي ايران و آلمان را در جام جهاني فلان سال در فلان كشور؟!

الحق بنده هنگامي كه به انسانهاي دون مرتبه اي چون تو مي نگرم غرق در اين پندار مي شوم كه چرا سگ اشرف مخلوقات نشده ؟

ياد داري آن سيني و قاليچه و يه جعبه گز اصل برادران سوهانكي را ؟ همان هدايايي كه كاپيتان تيم ما اول بازي تقديم تو نمك نشناس بي شرف كرد كه بنده مطمئن هستم اگر به آن اليور كان داده مي شد اجازه مي داد خاكپور هم در آن بازي هتريك كند ولي تو نتنها رعايت نكردي بلكه پرده دري نيز نمودي!

 

درد من اينست كه يورگن جان حالا بگيريم كه تو يك گلزن ذاتي هستي و يك لحظه بي اختيار آن توپ را فرستادي وسط دروازه ما ولي آخر آن شادماني بعد از گلت چه بود ؟

مي خواستي تور ما را جر بدهي؟ چنان به تور آويزان بودي كه بنده لحظه اي گمان نمودم شما قبل از بازي والده محترمتان را همراه عابدزاده بي حيا در پارك يا سينمايي ملاحظه نمودي. آنچنان عربده شادماني سر ميدادي كه گويا خنجر به عورت فيل فرو نموده اي؟

 

برادر پريدن روي سر مدافعان ايران كه همديگر را يارگيري كرده بودند و وارد كردن توپ به دروازه آن عابدزاده كه بجاي گلري بصورت بندري اجراي حركات موزون مي كرد كه اينگونه خوشحالي و عربده كشي نداشت. صد البت بعيد نيست تو خدانشناس شرب خمر كرده بودي والا كه اگر من جاي پدرت بودم و اين رفتار عادي جنابعالي در منزل بود با كمك خرج دولت هم كه شده در يك بيمارستان رواني معتبر بستري مي كردمت كه درمان شوي و يا با زنجير به پاي مجسمه عيسي مسيح مي بستمت كه يا شفا بگيري يا بميري!

 

چطور بعد از از بازي آن راحت الحلقوم اعلا از گلويت پايين رفت؟ چطور توانستي استكان چايت را روي آن سيني بگذاري و در آخر چگونه به آن فرش اصيل مي نگري و پشيمان نيستي ؟ با آن بازي كه كردي تمام اين هدايا از شير سگ برايت حروم تر شد .

 

همين امتحانات دنيوي است كه پرده از آن نان حرامي كه پدرت سر سفرتان گذاشت بر ميدارد. اميدوارم از هيچ كدام از آن هدايا خير نديده باشي يورگن جان.

 

در آخر فقط مي گويم كه بد كردي وحتم بدان يك جايي يك حرام لقمه تر از خودت چنين بلايي را سرت مياورد. ديگر بيش از اين سرت را درد نمي آورم ٬روي مادر بچه ها را ببوس .

 

قربانت داركوب

 

Klinsmann

 

 

پی نوشت۱: مشکلی جسمی من چیز حادی نیست فقط چون در خونی که ازم دفع میشه گلبول سفید هست یه مقدار قضیه مهم شده.

 

پی نوشت۲: از نظرنازکی (انسان فهمیده٬ باشعور و دانا) پرسیدند از وردپرس آشغال تر دیده ای؟ نظر نازک نگاهی عاقل اندر الاغ نمود٬ خندید و رفت.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 اسفند1386ساعت 1:14  توسط آژیراک  | 
با توجه به شرایط نامساعد جوی حول و حوش مخ اینجانب که مصادف شده با خونریزی داخلی اعضا و جوارح پوسیدمان تا اطلاع ثانوی کوچه پشتی تعطیل می باشد.

باتشکر ......................... من

پی نوشت: پلیز هلپ می!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 0:27  توسط آژیراک 

 

يك عدد تاكسي در شهر قم در حال حركت بوده و سه نفر از بچه هاي ما داخل تاكسي به اين شكل كه دوتا عقب و يكي جلو نشسته بودن .همينطور كه اين دوستان خوشحال در كمال عطوفت به تردد ادامه داده ، لبخند بر لب داشته و از باسن مباركشان نقل و نبات به اطراف مي پاچانده اند(!) به ناگه پيرمردي بي دين و به غايت بي شرم طي حركت منحصر به فردي جلوي تاكسي پريده و با مشت رو كاپوت مي كوبد از براي متوقف نمودن وسيله مذكور كه البته موفق هم مي شود سپس اين انسان خوك نما در كمك راننده را باز نموده و در حاليكه عقب ماشين جا داشته سعي مي كند به زور براي نشيمنگاه خود درست بغل دوست ما جا باز كند .

 

متصور شويد اين عنصر معلوم الحال را در حاليكه بسان گاو اسپانيايي هوا را با فشار از مجراي بيني خارج مي كند و سعي دارد هر طور شده پيش دوست عزيزمان بنشيند حتي به قيمت اينكه يك لپ باسنشان لاي در بماند.

 

بنده خدا دوست ما هم كه علاوه بر خيس نمودن خود ، صد لعن و نفرين نثار باعث و باني سفر كوتاه مدتش به قم كرد و چنگ به آستان حق تعالي انداخت كه پروردگارا ما از براي بيزينس اينوري آمده ايم و اگر هم از براي حفظ جان و آبرو ناچار به خودفروشي آنهم از نوع رايگانش شديم بر ما نديده بگير.

 

در همين كش و قوس آقا راننده كه با تعجب به صحنه فوق چشم دوخته اند متوجه مي شوند تا سوراخ شدن داشبورد اتومبيلش توسط مته پيرمرد زماني نمانده و اگر دير بجنبد و اين پير به مراد دل خويش برسد آنوقت بايد نوك مردانگي بنده خدا را از جلوپنجره ماشين بيرون بكشد.

 

خلاصه دخالت به موقع راننده و نظر خاصه نظرشدگان موجب رهايي دوستمان شده و به خير گذشت.

راوي شيعه سيزده امامي بوده است!!!

 

...............................................................................................

...........................................................................................................

آتش بزن سیگارهایت را در گلویم

زنده می مانم...

تف کن مردانگیت را توی صورتم

از نجاست پس نمی زنم...

من هر شب ۳ بار خودم را آب می کشم

با .......

کر نیست اما کفایت می کند

هیچ رکعت نماز صبح را

کفایت می کند

هیچ را...

نماز را...

صبح را...

اصلا بیا ما هم کفایت کنیم

من تو را کفایت می کنم

تو من را کفایت کن

من کفایت تو را می کنم

تو کفایت من را بکن

خوب کفایت کردنی است

همیشه ی خدا کفایت کردنی بوده ...

ربطی  هم به نامرد بودن تو

 یا باکره بودن من ندارد

می بینی رفیق ؟

من حالم خوب است

فقط کمی فاحشه شده ام

کمی پرده ... پرده ...

پرده ها را بکش

وقتی آتش می زنی سیگارت را در گلویم

....

شعر زیبای بالا کار من نیست مال مریم(بانوی درد) بوده و توسط بنده سرقت شده!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 بهمن1386ساعت 14:25  توسط آژیراک  | 
میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

این بود زندگی؟

................................................................................................

یک سوزش کوچک بی ارزش ٬ یک تشر ناچیز ٬ ارمغان تیزی نیشتر زندگی بر تن سرد و بی روح من شد. قرار نبود اینگونه بنویسم ولی همان تیزی نیشتر مرا کمی به خودم نزدیک کرد و گذشت تا ....................................................... اینکه باز علی به خود بازگشت و باز بی خوابی شبانه و ................... خلوت من .

دوستی عزیز دارم که مدتی است می گرید و درد دارد و علت نمی داند (یا نمی داند و یا من نباید بدانم) به هر حال چند صباحی فکر ذکرمان از خودمان فاصله گرفته بود و این برای ما بسیار دلنشین بود تا سوزش نیشتر را بر پیکرمان احساس کردیم و دردهای قدیممان جملگی به احوالپرسی آمدند. 

....................................................................................

این بار تکلیف نمی دانم و در حال حاضر جرات ندارم(خاطرات شومی یادگار مانده برایم) که چون دفعه قبل میانبری به خدا بزنم. این بلاتکلیفی من یعنی دل به ماندن ندارم و از طرفی پا به رفتن.

یاد حسین افتادم. سه چهار روز تفاوت سن داشتیم و او اینک سالها از من جلوتر است چون آرام و بی درد زیر تلی خاک خفته (حدود یکسال و نیم پیش تصادف کرد)

..............................................................................................................

پی نوشت: همین.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 2:33  توسط آژیراک 

 

دبيرکل حزب کمونیست شوروی در کنگره بیستم لب به انتقاد از ژنرالیسم استالين گشود و در حالی که کس در تالار پولیتبرو نفس نمی کشید تا توانست از آن متوفا بد گفت و گفت تا صدائی آمد. یکی از جمع پرسید آن موقع تو خودت کجا بودی؟ مقصودش این بود که چرا در وقتی زنده بود نگفتی. خروشچف ندا در داد که کی بود. صدائی از سالن نیامد. دوباره پرسید چه کسی بود گفت من کجا بودم. هیچ کس دستی بلند نکرد. سه باره هم جوابی نگرفت آن گاه گفت همان جائی که الان شما هستی .

خواستم یه چیزی برای دانشجوهای زندانی بنویسم. اون هم سن و سالهامون که الان بخاطر عقایدشون بهترین دوران زندگیشون رو تو بدترین مکان ممکن سپری می کنن. ولی چیزی آنچنان به ذهنم نیامد چون پاراگراف اول. ما همه حکم مردم سالن رو داریم . می خوام بگم اونجایی که باید از حرفمون و حقمون دفاع کنیم لال می نشینیم و نان به نرخ روز می خوریم. اونها اینجوری نبودن . قبول داری؟

به هر شکل ۲راه بر ما عیان است که فقط یکی قابل بیان می باشد و آن هم اینکه همه دعا کنیم که این دانشجونماها(!) به آغوش خانواده برگردن. راه فضایی دیگری هم می ماند که چون ما ایرانی هستیم دور از ذهن و احمقانه می نماید.

پ.ن: در راستای اینکه ما نتنها ناموس کسی نیستیم بلکه خار و مادر هم نیستیم و مزاحمت اینگونه نصیبمان نمی شود و با توجه به درخواست های مکرر شما ملت همیشه در صحنه اسم مستعار مسنجرگانه خود را در پائین گذاشتیم تا همتان استفاده نموده و مرا مورد عنایت روزافزون خود ....................صلوات

confess_4_me

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 بهمن1386ساعت 1:21  توسط آژیراک  | 

 

نمي دونم اينو جايي خوندم يا زاده مخ ضايع خودمه كه مي خوام بگم تو اين سرما چشام بدجوري عرق

 

مي كنن!

 

ما زندگي مي كنيم با هزارو يك جور رابطه و ضابطه و هر لحظه رو مي گذرونيم به هزار مدل دغل بازي و

 

دروغ و دودره كردن خودمون و عزيزانمون!

 

همتون و هممون مي دونيم كه من آدم خزي هستم چون هنوز نمي تونم جلوي علائق ساده خودمو

 

بگيرم خيلي ساده بگم علي زندگي مي كنه براي دستيابي به شاديهايي كه خيلي ها توش غرق

 

هستند . چه مي شه كرد چون هر كاري كنم اين منم!

 

از روابط و ضوابط گفتم ، تا حالا شده بخواي يه رابطه ساده رو رنگ احساس بزني ؟!

 

يا مثلاً بخواي براي يه نفر كه با بقيه واست متفاوته يه نقش بزني متفاوت از كثافت هر روزت ؟!! اميد به

 

موفقيت داري؟

 

هر روز چشم تو چششه ، هر روز داري باهاش مي گذروني به بهترين نحو و شيرين ترين طريق ممكن

 

البته تنها و تنها تو ذهنت . كلي خاطره سازي مي كني و اگه خودتو به خريت نزني مي دوني كه

 

خاطراتت همه يه طرفه است. كسي يادش نمياد اين لحظات شيرين تو رو ، پس به نظر من يكي واقعاً

 

پوچن ، من و تو سر كاريم چون حرفامون و فكراي قشنگمون تو ذهنمون مي مونن مثل مستاجر

 

هميشگي كه كرايه هم ميده . كرايش خراب شدن اعصابته ، كرايش خودخوري هميشگيه ، كرايش عرق

 

كردن چشم تو سرماست!

 

دلت مي خواد يكي تو رو باور كنه ، يه آدم خاص كه فقط كنارته و نمي دونه تو به چي فكر مي كني . اين

 

يارو چقدر احمقه ، چرا خودشو به خريت مي زنه ؟ چرا نمي فهمه كه من دوستش دارم، ؟!!!!!!

 

دوست من الاغ من وتو هستيم كه فكر مي كنيم يارو نفهمه!!! يارو از من و تو بهتر مي فهمه منتها رابطه

 

ظرفيت نداره تا رنگ احساس بخوره ، خيليها بايد همكار بمونن يا همكلاس.

 

خيليها نمي شه ارزشمند تر بشن بايد صبر كنن تا بميرن تا مثل رفتگان هممون واسه مدتي بدجوري تو

 

بورس قرار بگيرن ولي چه ميشه كرد كه يه خورده ديره!

 

كسي رو دوست داشتم و كسي نمي دانست حتي خودش . ديگه دوستش ندارم و خودشم خبر نداره

 

مي دوني چرا چون خاطرات يه طرفه مثل خوره افتاد به احساس و علاقه و هر چي تو اون مغز خالي و

 

پوچم مخفي كردم و خلاصه عزيزم ديگه هيچي واسه خودم و خودت نذاشته اين نبودنمون .

 

يه سري مثل سراب مي مونن خيلي خري اگه بخواي همش دنبالش باشي قيد آب رو بزن و يه گوشه

 

چشم به راه عزرائيل عزيز بشين.

 

هرجور شروع كني قراره همون جوري پيش بره؟!!! من تحمل نمي كنم ، من اين قانون حروم زاد ه رو له

 

مي كنم . شده به قيمت پاره شدن همين چس مقدار وابستگي ضابطه اي .

 

آخه ، آخه علي چشماش تو سرما هم عرق مي كنن.

.

.

اگه ميگي من گنگ نويسم چاره ندارم جز اينكه بهت حق بدم ولي به نظرت اگه قرار بود از اين نوشته ها

 

مثل من سر در بياري اونوقت من و تو يه جورايي همدرد و يكي نمي شديم.

يه ذره برگرد به گذشته0 شايد بگبري چه مرگمه.

 

اگه ميگي علي خزه بهت حق ميدم خب قرار نيست همه مثل هم باشن يكي مثل تو عوضي ميشه و

 

يكي مثل من خز.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت 15:54  توسط آژیراک  | 
مکان : سعادت آباد مقابل ساندویچ بهاران

زمان: شب!

دارکوب گوشه ای را گیر آورده و در انتظار غذای درخواستی خود می باشد . جمعی جوان سبک مغز و

خدانشناس به صورت مختلط اقدام به تردد می نمایند . یکی از این دوستان چکمه ای به پا دارد به بلندی

 قامت اینجانب . بنده سر بالا و با قامت رعنا ایستاده ام و خودم را به شدت گرفته ام . همان دوست از

جلوی بنده عبور می کند که به ناگه (با توجه به این که من لقب خدای شانس را یدک می کشم) پای

راستشان کم کاری نموده و به علت کولاک شدید عزم خانه می نماید و چون این حرکت از سوی این

عضو بدون هماهنگی صورت می گیرد موجب پرواز دوستمان می شود و در ادامه دوست عزیز برای کاهش

 اینرسی سقوط خود و غلبه بر قانون جاذبه طی اقدامی محیرالعقول دست به دامان پیکر دارکوب می

شود. ما هم که با مرام و قوی ٬ نامردی نمی کنیم و بسان پسمانده گاو از ارتفاع با دوستمان همراه می

شویم و .......

دوستان ایستاده اند و برای همدردی قهقهه ناراحتی سر میدهند. یکی هم نمی آید لاشه من را با

کاردک جمع کند .

همه اینها به کنار دوست جدیدم از برای تشکر به من چشم دوخته و می فرمایند:

آقا شما چقدر شلی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 دی1386ساعت 17:24  توسط آژیراک  | 
 

*وزیر کشور : طی کاهش دمای اخیر و یخ زدگی معابر حدود ۲۰ نفر از هموطنان عزیزمان جان خود را از

دست دادند که البته ما متاسف شدیم خیلی و حدوداْ ۱۰ الی ۱۲ نفر هم گم و گور شدند که به نظر

کمبود محبت داشته و فقط مقادیری خود را چس نموده اند که مهم شوند.

*همانطور که احتمالاْ متوجه شده اید هوا بس ناجوانمردانه سرد است و همین مسئله باعث افت فشار

گاز و قندیل بستگی بعضی از هموطنان شده که خواهشمندیم گازهای اضافی خود را خاموش نمائید.

*سربازان گمنام فتنه جدیدی را آشکار و پاره نمودند : طی عملیات اطلاعاتی و بسیار یواشکی چند تن

از عوامل استکبار جهانخوار که برای ترویج فحشا به هنگام عبور از معابر بندری می زده اند و ترویج بی بند

 و باری داشته اند شناسایی و در دخمه راهنمایی گشته٬ بسیار نادم و پشیمان سازی شدند.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 دی1386ساعت 17:7  توسط آژیراک 

خيلي سريع مي ريم سر اصل مطلب .

 

مفروض شويد بنده را سر فلان خيابان بسان علم يزيد ايستاده و چشم انتظار يك تاكسي يا هر چيز كه بشود

 

 سوار شد. يك عدد پرايد منهاي كمك فنر از راه مي رسد ، بنده ناچار مي شوم ابتدا دو زانو زمين نشسته و

 

 سپس سوار اتومبيل مذ كور شوم.

 

راننده جواني است با موهاي دمب اسبي روغن زده  كه افراطي ماشين را خوابانده و عند الزوم تكانهاي

 

ماشين به قدري است كه اينجانب گمان نمودم باسن مبارك را روي دستگاه شبيه سازي حركت شتر قرار 

 

داده ام.

 

روي صندلي عقب دختر خانمي نشسته اند كه بنده فقط هنگام سوار شدن يك نظر ايشان را ملاحظه نمودم

 

(توجه داشته باشيد كه هيچگونه خطاي شرعي و عرفي از من سر نزده) و البته گمان كردم كه ايشان يك

 

تابلو نقاشي با رنگهاي فوق جيغ و سبكي در مايه هاي بكوب بمال هستند كه در ادامه با توجه به علائم حياتي

 

اين خواهرمان به اشتباه خود پيي برده و خجلت كشيدم.

 

من و راننده تقسيم كار مي نماييم ، بدين صورت كه بنده مقابل را نگاه مي كنم و از ترس كمي تا زرد كردن

 

خود فاصله دارم و راننده ترانه هاي درخواستي خود را پخش مي كند، به ندرت جلو را نگاه مي كند ، اين

 

نشان از تسلط ايشان به امر رانندگي دارد . ولي من نمي دانم اين دوست چرا اينطور با ذوق و شوق به آينه

 

چشم دوخته و حظ مي برد. اين كار به حدي ادامه پيدا مي كند كه اينجانب زبانم لال گمان مي كنم كه دخترخانم

 

بي حيا بوده و با البسه تابستاني و مخصوص شنا يروي صندلي عقب مستقر شده اند .

 

يك آهنگ در حال پخش مي باشد كه در الفاظ و مفاهيمي چون پادگان ،عشق و فرمانده قلب و نحوه صحيح

 

رژه رفتن به هنگام عاشقي را به طرزي دلفريب در كنار هم آورده و يك خواننده هم لطف نموده و اجراي هنر

 

فرموده اند.

 

راننده تصميم مي گيرد كه من و دختر خانم را از اطلاعات سياسي و علمي خود بهره مند نمايد و بدين تربيت

 

آغاز سخن مي نمايد ادامه مي دهند تا بدانجا كه صحبت مي رسد به آنجا كه سهميه سوخت موتورها كم مي

 

باشد و كفاف پيك موتوري را نميدهد.

 

اينجا بود كه جوانك برگشت يه نگاه به پيشاني ما كرد و آن جمله لعنتي (يه چيزي تو مايه هاي اين بنده خدا

 

منگل الدوله چيز مغز مي باشد ) را ديد و فرمود : آقا البته ما يه بابا داريم (!) كه بازنشسته ست. اوقات

 

بيكاري رو جيز ميز اختراع مي كنه (!). يه طرحي داد كه موتورها بتونن با گاز پيك نيكي حركت كنن (!!!)

 

البته ديد مملكت لياقت نداره صداشو در نياورد(!)

 

متصور شويد كه تمام راكبين موتور كوله مخصوص گاز پيك نيكي دارند و يا ترك عقب گاز پيك نيكي را بسان

 

كوالا بغل مي نمايد و در صورت لزوم با توافق راننده يه پيچي با آن ماس ماسك مخصوص مي دهد و سرعت

 

و قدرت وسيله را كنترل مي نمايد. تنها مشكلي كوچك مي ماند و آنهم بحث تصادفات و انفجار و كشته و

 

زخمي مي باشد كه لازم به ذكر است اين سوسول بازيها به ما نيامده و كافيست نيت جهاد نموده و از همه

 

جايمان نظرچشم آويزان نمائيم .

 

تمام.

 .

.

مناجات:

خداوندا چرا چهره بنده را اينگونه آفريدي كه ملت ذره اي شعور و فهم براي ما قائل نمي شوند.  

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 دی1386ساعت 16:51  توسط آژیراک  | 
 

حسش نیست

                    می فهمی؟!!!!!

.

.

.

وظیفه ای خطیر بر دوش دارم٬ یافتن مستراح های عمومی در سطح شهر .

کلیه گنجایش ندارد ٬ فلانی اعصاب ندارد ٬ فلانی حوصله من را ندارد .......... فلانی جیش دارد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 دی1386ساعت 18:18  توسط آژیراک  | 

 

يادم نمياد كه تو عمرم يك شب يلداي واقعي ديده باشم . يعني اون چيزي

 

كه من ديدم شبي بوده درست مثل ساير شبهاي سال حالا اگر در مقاطعي

 

گوه تر نبوده.

 

ولي هر وقت زمستان مياد و برف در ادامش ياد كرسي ميافتم . ما تو

 

خونه مادر بزرگمون كرسي داشتيم. كرسي ما با يه لامپ گرم ميشد . باور

 

مي كني؟ اين يعني دومتر اونورتر از اتلاف انرژي. البته اون وقتها بابا

 

برقي  اختراع نشده بود و ما بي سواد بي الفطره بوديم.

 

اون موقع بنده خيلي كوچولو بودم چيزي در حد چكمه ! برخلاف حال تپل

 

مپل و سفيد مفيد هم بودم و به جان شما هروقت استخر مي رفتم اين قلبم

 

عين جنكشك (همان گنجشك خودتان) ميزد كه خدايي ناكرده ..........

 

بگذريم.

 

خلاصه عرض كنم از نظر اين حقير كرسي بلاشك يكي از جاذبه هاي

 

گردشگري اين جهان (!) بود كه بخاطر استفاده غير اصولي و در ادامه

 

اشاعه فحشا توسط فضاي دنج و گرم آن به مرور زمان به دست فراموشي

 

سپرده شد.

 

به اميد روزي كه همه زير كرسي باشيم (!)  

 

پي نوشت 1 : عكس كرسي نداشتيم اینو به جاش گذاشتيم !!

 

پي نوشت 2 : منم من , مهان هر شبت , لولي وش مغموم.

                        منم من , سنگ تيپا خورده رنجور.

                               منم , دشنام پست آفرينش , نغمه ناجور.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 9:9  توسط آژیراک  | 

سلام عليكم

 

بنده چه به موقع و چه پر شكوه بازگشتم ........ درست زماني كه نزديك بود تهمت مردن ببندند بر جانمان.

 

طي اين مدت هم بلا انقطاع همچون حل المسائل به برداشتن سنگ از پيش پاي خودمان و خودشان همت گمارديم و اجرمان با اجرتمان ملاخور شد.

تنها مشكل لاينفكي باقيمانده كه آنهم اصولي است و اصولاً چون ما در اصل مشكل داريم آن يكي را هم واگذار مي كنيم به خدا تا مثل پرونده هاي قبلي كه واگذار كرديم در صحت كامل جان ول چرخيده و دم به دم بتفد بر مزار ما.

 

شايد جايز بود حداقل تا عوارضي كرج را طي مي نموديم تا بشود به پيدايش دوبارمان گفت بازگشت  وليكن همين نبودن هم از سفر ملال آباد سفلي هيچ كم نداشت و ندارد.

طي اين سالها كه در غربت (زير پتو) به تفكرات فلسفي و تجدد افكار كهنه خويش مشغول بودم چه درها كه بروي ما گشوده نشد و چه صحنه ها كه با اين چشمان لوچم نديدم.

 

اين مدتي كه در خدمت دوستان نبودم را تاريخ نگاري نمودم از براي عبرت گذشتگان كه دستشان از اين موال كوتاه شده و محتاجند و چشم دارند به دك و پوز امثال من و شما و صلوات دوم را با جيغ بفرست.

 

آشنای جدید:

بنده عادت دارم هميشه و همه جا به موقع سر موعدگاه حاضر شوم علي الخصوص در اولين برخورد . ولي يكي از بندگان 2 پاي خداوند از ما خوش وقت تر از آب در آمد.

دوشنبه دوهفته پيش بنده بسان علم يزيد مقابل درب بيمارستان مفيد منتظر ايستاده ام و هوا بس ناجوانمردانه سرد است. قرار بوده تا به اتفاق يكي از دوستان به ملاقات برويم . دوست ما در ترافيك گير كرده و 5 دقيقه يه بار خبر از رسيدنش در 2 دقيقه آتي مي دهد و دست آخر بعد از 45 دقيقه از راه رسيده و با شرمندگي تمام كه با آبريزش بيني اين حقير همراه بود مي فرمايد : چه خبر؟

بعد از بازگشت از بيمارستان بنده در حاليكه متعلقات خود را بر شوفاژ نهاده بودم تا بلكه بندگان خدا گرماي از دست رفته را بازيابند غرق اين پندارم كه من و شما چه رويي داريم و بعضيها چه صبري و اصولاً چرا؟

 

موفقيت در همين نزديكي است:

ديد اينجانب به جهان پيرامون عوض شده و بنده اعتقاد راسخ پيدا كرده ام كه ما هر چه بخواهيم مي شويم ...

اينجانب خواستم كه به چشم برهم زدني انساني شاد و سرخوش بشوم كه به معناي كامل كلمه شدم ........ همين.

 

جواد تكراري :

ما يك دوستي داريم كه بردن نامش جايز نيست (جواد صباغ زاده) و اين دوست ما بسيار انسان خوش مشرب و خوش منظري است . البت لذت بردن از مصاحبت اين جوان مستلزم دو شرط است . اول آنكه از 30 روز بيشتر نشود كه گر شود شما در دور قرار گرفته و از شنيدن لطايف تكراري عاصي مي شويد . شرط دوم آنست كه شما در عمر خود جك نشنيده باشيد تا وقتي جواد براي شما از خاطراتش مي گويد حظ اكمل ببريد.

دوست من عادت دارد خود را به جاي شخصيت نخست لطيفه قرار دهد , مثلاً يكبار به من گفت علي من يه روز رفتم خونه ديدم يه مرده ........ زنم .......... گفتم :..........!

 

Sms تبريك :

 در حاليكه در پوست خود نمي گنجم و احساس زرنگي از اقسا نقاطم ساتع مي شود, تولد دوستي را از طريق sms تبريك مي گويم . در جواب دوست خوبم نيز sms مي زند كه قربان من بشود الهي و از اينكه يادش بودم ممنون است و اميدوار است كه من هم سال آينده برايم موفقيت آميز باشد. البته sms دوم توسط مخابرات سرقت شده و هرگز به من نمي رسد .

 

 

پي نوشت : باز هم مونده ..........

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت 1:2  توسط آژیراک  | 
 

 زرتی به این مخ و ملاج که فقط بر تنمان سنگینی می کند . کل دارایی من همین شد که دارین می خونین ... الحق که نفت ما تمام شد ... اون کتاب لعنتی هم که نیمه کار مانده و هیچ ندارم برای اضافات ...

سرده .... واقعاْ همه چیز سرده ... بازدم هایم را کم می کنم بلکه بیشتر عمر کنم .                                 علی اصولاْ قدر ناشناس است ... این از نفهمیش هم زجرآورتر است ... حدیثی از دوستی قدیمی

آدمهایی که سربالا از تنهایی و حرف نگفته می گویند احمق نام دارند ... من احمق هستم .......                علی اصولاْ از حماقتش لذت می برد ... ادامه همان حدیث 

........................ منو میگه ..!

دارم چرت می گم .... شاید بگی مثل همیشه ... این از علائم حیات است و همینطور ...

ازت ممنونم ......... می دونی که ازت ممنونم ............. با تو نیستم ........... عاچقتم .

انشاالله که برگردیم ........

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 1:49  توسط آژیراک  | 

 

عارضم به محضر دوستان كه اين روزها به يك دقدقه ذهني بسيار مهم و پر مخاطره دست يافتم .

 

جمعي از دوستان مجازي بنده به گوشمان رساندند كه فلاني ( البته در مقاطعي صفاتي چون ضايع و ان مغز

 

را همنشين نام ما نمودند) وبلاگت فيلتر شده و لاجرم بچه دار شدي آن هم 6ماهه !!

 

وبلاگ مورد بحث همين كوچه پشتي است كه شما اكنون در آن بسر مي بريد (!) . اين يعني يا شما فيلتر

 

شكن داريد كه مصداق بارز بي عفتي ست يا اينجا فيلترينگ شده و شما در توهم كوتاه به سرمي بريد .

 

در اين ميان يكي از دوستان براي خود بنده كامنت گذاشتند كه اي بدبخت فيلتر شدي داري مي خندي؟!!

...

...

 

بر همگان واضح و مبرهن است .....

 

بنده حقير از ابتدا فيلتر سرخود بوده و شلنگ دست دشمنان كين به سين (كين= كينه و سين = سينه) ندادم تا

 

بخواهند مرا خيس كنند, مگر در مواردي معدود (مثل آن بازي علي شيرازي ملعون) كه آن هم در نظر نيايد

 

ولي حال كه خيس شدم چه باك از ادرار فيل ! بگذار هر چه مي خواهم به هر كه مي خواهم بگويم .

 

1- علي شيرازي / اميدوارم  تزريقاتچي ناوارد يك پنيسيلسن 1200 را چنان در عضله سمت

 

راستت فرو نمايد كه چون من تا يكهفته طوري راه بروي كه در خيابان برايت بوق بزنند . اين بازي تو باعث

 

شد اين من خاك بر دهان اينگونه ناجوانمردانه توسط مشتي مزدور شطرنجي شوم (و همين جا بگويم كه

 

ايها الناس اين گرگ بيابان جايزه اي نداد و آش نخورده و دهان سوخته و ايدز گرفتيم ! اي تف بر مزارت

 

 رفيق .

 

2- اشجع / 3 ماه پيش از اين گفتمت اي دوست ...........

گر كنيم وبلاگي جور, چه نكوست.........

             خنديدي و چرخيدي و رقصيدي و ............

پس ديدي و بد ريدي و نشان شعفت كوست*؟!...........

 

معني شعر///

بيت نخست : يادته 5 ماه(!) پيش گفتم بيا وبلاگ مشترك بزنيم كه اگه فيلترم كردن از غصه تلف نشم چون

 

بنده تنبل بوده و بيش از يكي به تنهايي از توانم خارج است .

 

توجه داشته باشيد وزن اين بيت جهت قافيه بندي توسط شاعر گائانده شده.

 

بيت ثانوي : خودت را چس نمودي (كل مصرع اول همين شد) , حالا ببين كاري كه بايد در مستراح مي كردي

 

 بر اقبال من نمودي . پس علائم شادمانيت كوجاست ؟

 

ايضاً متوجه باشيد مصرع آخر با گويش محلي سروده شده و ايهام دارد و تلميح نيز دارد به ماجراي سهراب

 

و نوشدارو.

 

3- مرد رهگذر/ همين خود تو ! كه از گنجايش كليه هايت غافلي و انقدر مايعات مي خوري كه هر

 

جاي خلوتي ...................... كوچه پشتي را تو بودار نمودي خيره سر . اي كاش ختنه چي رعشه داشت . 

 

خاطره بي مورد _ يه بار از در خونه خارج شدم (ما معمولاً از در خارج ميشيم) يه آقايي ايستاده بودند و

 

مدرور (شخصي در حال ادرار) و جوي زردي جاري به سمت سر پائيني كوچه . اين برادر وقتي متوجه

 

حضور بنده شد برگشت و بي تفاوت نگاهي به ما انداخت . تا اينجا رو همه ديديم ولي جالب اينجا بود كه گردن

 

 آقا گرفته بود يا هرچي مجبور شد به تمام قامت برگرده ولي آلت اين برادر همچنان با سماجت خاصي

 

مشغول بود و جيش ......

 

در آخر تقاضا دارم هركس قادر به مطالعه وب كوچه پشتي نيست به سياوش ايراني انتقال دهد تا او نيز به

 

من دست به دست كن بره ............ كه اگر تعداد زياد شد برم يه خرابه ديگه اشغال نمايم از براي جميع

 

جهات .

 

پي نوشت 1 : همانطور كه ملاحظه مي كنيد من در وب فيلتر شده ام (!) براي دوستاني كه نمي تونن بيان

 

بخونن نامه نگاري نمودم . (بيخود نبود وقتي كه 7سالگي تست دادم براي آغاز تحصيل آقاي تستچي به مادرم

 

 گفت بچتونو ببريد وقتي 14 سالش شد بيارين ! )

 

پي نوشت 2: يه آشناي قديمي كه جوراب زنانه بسر كشيده ما رو تهديد نموده كه ال ميكنم بل ميكنم . والا من

 

 هرچه به مخ فشار آوردم ديدم بنده آشنايي به اين شجاعت نداشتم مگر در زمان انحرافات اخلاقي ‌(!) يحتمل

 

جنابعالي پاي منقل جلوي دوستان جوگير شدي و همانطور كه از شكار ببر بنگال مي گفتي محض شيرين

 

نمودن خود از براي جميع دوستان بي وجودت تفي اينسو انداخته اي غافل از عواقب امر و نتايج باقي .پس

 

حال كه مثلاً هشياري كمي احتياط كن كه ادامه بحث فوق به بي تربيتي مي انجامد .

 

 در ضمن اگر واقعاً آشنا باشيم بايد بداني كه بنده هم داركوب بددهني مي باشم و اگر فحش نمي دهم فقط و

 

 فقط بخاطر خانم هاست كه به وبم سر ميزنند .

 

پي نوشت 3 : آقايون و خانمها يكي به ما توضيح بده كه چرا مثلاً از سايتهاي كامپيوتر دانشگاه اينجا فيلتره

 

ولي بقيه مي تونن وارد بشن .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 آذر1386ساعت 15:50  توسط آژیراک  | 

دختر بي حركت به نرده هاي ايوان تكيه داده و بي هدف به حياط چشم دوخته بود . پسر جوان

 

روي صندلي راحتي مندرسي نشسته بود . پتويي دور خود پيچيده بود, مي لرزيد و آ رام

 

سيگاري دود مي كرد . دختر سنگيني نگاههاي مخفيانه پسر را حس مي كرد  ولي تاب سخن

 

نبود . هر كلمه دنيايي بغض و آه در پي مي كشيد . تصميمي كه گرفته شده بود و چاره جز اجرا

 

نداشت . يك مسير يكطرفه بي بازگشت به جهنم با پاي خود . دختر مدتها بود در پس ذهن خسته

 

خود چنين روزي را مي ديد با كمي تفاوت . يك سكوت سنگين در اين سرما ؟! اين راهش نبود .

 

حداقل بايد گريه مي كرد , بايد كليشه ها دستنخورده بمانند ولي ... گريه كردن براي جداشدن لازم

 

بود ولي ...

 

مي دوني , اين خواست خودت بود . تعلل پسر در جواب هيچ سودي نداشت . آرام سري به

 

علامت تاييد تكان داد و با مكث دود را از ريه هايش خارج كرد . روي صندلي جابجا شد و

 

دومرتبه پتو را به دور خود پيچيد .

 

دختر گفت: ما نبايد به هم مي رسيديم يعني اگر به هم نمي رسيديم بهتر بود . خيال با هم بودن از

 

واقعيت مال هم بودن شيرين تر بود . پسر لبخند تلخي زد و سر بلند كرد و به تنها لامپ ايوان كه

 

روشن بود چشم دوخت . لامپي كه كم نورتر از هميشه به نظر مي رسيد . پسر از نگاه مستقيم

 

واهمه داشت . چشمهاي احمقي داشت كه دستش را رو مي كردند , يك التماس بي ثمر ويا يك

 

قطره اشك, هرچه كه بود بايد در دل مي ماند . صداي زنگ تيز و ممتد در حياط در گوش پسر

 

پيچيد . دختر آرام ساك دستي خود را برداشت و گفت : آژانس آمده ديگر بايد بروم . پسر با

 

لجبازي فيلتر سيگارش را پايمال مي كرد . فيلتري كه بايد له ميشد چون بودنش نفعي نداشت .

 

دختر از پسر چشم برداشت و به سمت پله هاي حياط قدم برداشت . راضي نبود, دنيايي كلمه در

 

سينه اش زنده به گور شده بودند . بايد از بار سنگين ناگفته ها رها ميشد .

 

- حيف شد ... حيف من ... حيف تو ... . پسرسيگار ديگري را روشن كرد .

 

برگشت  سريع از پله ها پائين رفت . منو ببخش . دختر سر جايش ميخكوب شد . بازهم صداي

 

زنگ و اينبار در حياط به تاكيد از پي زنگ كوبيده شد . دختر برنگشت , فقط ايستاد . پسر ادامه

 

داد: منو ببخش , براي حظورم در خاطرات بهترين سالهاي عمرت منو ببخش , به خاطر اينكه تو

 

را خواستم و برايت جنگيدم ... مرا ببخش. دختر بي تفاوت به سمت در حركت كرد. در بسته

 

شد . پسر سيگار رانيمه به زمين انداخت و پايمال كرد.

 

 

پي نوشت: از نظر اينجانب مفلوك هم نگاشتن داستان با چنين موضوعي كمي انسان را سبز مي كند ولي من به خواهش دوست عزيزي اين كار را كردم و پشيمان نيستم . لطف مي كنيد اگه دست از كل نگري بكشيد.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 آبان1386ساعت 2:28  توسط آژیراک  | 

 

حوصله ندارم توضيح مفصلي بدم . جسته گريخته از پاراگراف پايين خودت يه چيزي در بيار ............... بيائيد دوزاريهايمان را بصافيم اساسي .

 

باز هم علي شيرازي ... باز هم بازي ... تصور من از دوستان وبلاگي خود ... ظاهرشون ... شخصيت ... آقا دست به آب كجاست؟ ... يه سري تصور ... يه سري توهم ... چيزي در من وول مي خورد ... به گمانم كرم باشد! ... شوخي كردم ... جدي گفتم بخدا ... مگه شوخي دارم ... چيپلت چنده؟ ... هر كي رو نگفتم ... ببخشه ... ببخش ... نمي بخشي ؟ ... به درك

 

علي شيرازي (گرگ بيابان): از جمله افرادي كه براي تاثير سخنش داد ميزنه , عصبي و تند مزاج , سر و گوش به شدت مي جنبه , الكي ادعا نمي كنه , كتابهايي رو دوست داره كه مخاطب زيادي ندارن , عاشق شلوار جين دمپا , عادت داره سه تيغ كنه ... موهاي مشكي مجعد , چاي رو تو استكان كمر باريك نمي خوره تا دماغش نسوزه , از هرجا و هر كاري خاطره داره حتي از قضاي حاجت , رك و راست حرفشو ميزنه .

 

سياوش ايراني (چوزموري): خوش قلب و دلسوز, كم حوصله , آرام و تودار , شكمي داره ولي چندان بزرگ نيست كه رو استيلش اثر بذاره , گاهي ناخواسته زيرآبي ميره , درد دلشو بروز نمي ده , چشمهاي گود رفته , لبهاي تيره اي داره , ته ريشي كه از بي حوصلگي به صورتش مي مونه خيلي بهش مياد , تيريپ پارچه اي ميزنه .

 

شاه آمفاكتوس سوم : به نظرم از همه بزرگتره (به لحاظ سن) , بچه خوبي است ! , درس خون , پا كج نمي ذاره , ترجيح ميده دو انگشتي دست بزنه تا ضمن شادماني حفظ كلاس كرده باشه , قد نسبتاً بلند , چشم ابروي دخترونه داره , عجب دك و پوز نافرمي , سنگ صبور خيليهاست ولي با همه آدمي نمي سازه , عاشق و دلباخته منه !

 

وستا: اتو كشيده و تميز و مرتب , كم حرف بودنش رو همه مي دونيم , موقر و باكلاس , يه مشاور عالي (اينو مطمئنم) , واسه دوستاش هركاري ميكنه , يه ذره طول مي كشه تا يخش آب شه , از اون دسته آدمهايي كه وقتي كار ما هستن قلبمون آروم تر ميزنه , موهاي مجعد قهوه اي رنگ , عادل و منصف .

 

پشه: هميشه اول حرف ميزنه بعد فكر مي كنه , بايد قسمش بدي تا تو يه مجلس رسمي ضايع بازي در نياره , در تنبلي مثل كوالا ميمونه , دهان گشادي داره , يا دماغ وحشتناكي داشته يا هنوز داره , نكته بين , خوش فرم و خوش تيپ , علاقه افراطي به رژ لب , جنبه بالايي داره .

 

راز : گونه هاي خوش فرمي داره , هميشه خسته و كسل , دوست نداره پشت كسي حرف بزنه , زود عصباني ميشه , اراده پولادين , عجولانه تصميم گيري مي كنه , مشكل اينجاست كه تصور مي كنه من اخيراً از غار در اومدم و عورتين رو با برگ پوشوندم .

 

يسنا (برگ و درنگ): مثل 30 ساله ها حرف ميزنه ٬ عاشق نصیحت کردن همه , خيلي با معرفت , موهاي ژوليده و پيشوني بلند ولي نقطه  قوت چهرش چشماشه , آدم احساساتي كه رو حرف دوستاش زيادي حساب مي كنه ,ديد مادرانه داره و اين انگيزه اينجانب براي قتل اوست .

 

پريما (خاطرات پريما): هميشه تصور مي كنم روپوش دبيرستان تنشه , پاشو از حد و مرز فراتر نمي ذاره , مقرراتي و منظم , دل نازك و دوست داشتني , چشمها مشكي , ابرو مشكي , موها بلند و مشكي , كلاً بهتره فيلم زندگيشو سياه و سفيد بسازن  , زودرنج و احساساتي , عادت نداره از خودش و دردش حرف بزنه , يه ذره بين .

 

مرضيه (مشيانه): بچه باحال و پر انرژي , افراطي آرايش مي كنه , دختري كه وقتي از يه در وارد ميشه از در پشت 100 نفر در ميرن , عاشق اينكه پشت سر ملت حرف بزنه , يه آناليزور شخصيت ماهر , وقتي متلك ميندازه خودش بيشتر از همه مي خنده .

 

نجمه (قرباني شماره 14) : زاييده شده براي سير كردن اون شكمش ولي نبايد اضافه وزن بيش از 7 كيلو داشته باشه , چشم عسلي يا يه چيزي تو اين مايه ها , اگر از كسي بدش بياد زير زبوني بدترين فحش ها رو ميده , بدجوري تو نخ مردم ميره , قادر نيست احساساتشو مخفي كنه ,حاضر جوابه و از من متنفره .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آبان1386ساعت 22:33  توسط آژیراک  | 

 

شايد عيب از من بود , شايد بيش از حد كم بودم . هيچ تصويري حتي تار و كدر از من در ذهن

 

 نداشتي ؟ شايد بايد تغيير مي كردم , يه چيزي غير از خودم . يه انسان ديگه ؟

 

هرقدر نزديك شدم تصوراتم كمرنگ تر شدن و فقط يه سراب برام موند كه به بودنش راضي شدم

 

و همين شد كه همون سراب از كف رفت .

 

يه سري آدمها متهم به شكست مي شن ... اين يه قانون نانوشته ست تو سر من و تو . از من بخار

 

بلند نميشه , ديگه گرمايي به تنم نيست . سرما به مغز استخون رسيده .

 

وقت گلايه اي نيست , هر شكايتي به خودم ختم ميشه . يادم نموند كه بعضيها معصومند .

 

پيش نمياد كه كه از اين گناه پشيمون شم , خودم خواستم و عواقبش هم ... قبول كنم يا نكنم دارم

 

باهاش زندگي مي كنم ... اينها همه از خواستن چيزيه كه حقم نبوده .

 

زودرنجي و زودرنجي و ... خستگي .

 

هيچ وقت از خط كشيها خارج نشو . كار تو نيست , تو نمي توني لذتشو درك كني , تو        

 

 نمی فهمي , تو معصومي و نمي فهمي ... تو آشغالي .

 

بدجوري صورتت جاي يه سيلي رو كم داره , سيلي مي خواي , به كارت مياد آخه گيجي , منو

 

مي بيني ؟ من چندتام ؟!!

 

شرمنده شدم , چي بگم ديگه از پس بازي شما بر نميام . من كثيف بازي مي كنم , اين قاعدش

 

نيست ولي كاريه كه هممون مي كنيم . همه مي خوايم انقدر طرفمون رو پايين بكشيم كه متوجه

 

شه جلوي ما هيچ نيست .

 

چيزي نيست من خوبم , من مجبورم خوب باشم ... خوب باشم تا باشم .

 

بدجوري سركاريم قبول نداري ؟

 

 

پي نوشت۱ : ...

 

پی نوشت ۲: عشق ... عکسها رو ببین ... ما کجاییم؟ ... داریم چیکار می کنیم؟

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 آبان1386ساعت 2:41  توسط آژیراک  | 

"اگر زن ِ پدر ِ دختری، بچه آن دختر را از شیر ِ آن پدر شیر دهد. آن دختر به شوهر خود حرام می شود؛ چه بچه از همان دختر باشد یا از زن ِ دیگر ِ شوهر.  "

 

بسمه تعالي

 

بدينوسيله اينجانب يعني داركوب قنبل قنبري اعتراف مي نمايم كه در

 

بی شعوري و كج فهمي گوي سبقت را از رقباي خود (چهارپايان اصيل)

 

دزديده ام و باز هم مي دزدم و خوب هم مي كنم , پشيمان هم نيستم پس

 

لاجرم مي كنم ... همان دزدي را.

 

مطالعه دو خط بالا به هر طريق و مسير (از سر به ته و از ته به سر)

 

تنها مرا از خود نااميد كرد و به ناگه به خود نهيب زدم كه فلاني مرغ

 

پيش شما اقليدوس مي باشد . رمزگشايي هم مرا كارگر ننمود و شب تا

 

صبح ميان تل كتاب هاي رمزگشايي و عرفان و هري پاتر و حسني به

 

مكتب نمي رفت تا صبحدم به خود پيچيدم هي فحش به جان علي شيرازي

 

مي دادم كه مرا خواب عجيبي در ربود . . .

 

در خواب ميتي كمان را ديدم لخت عورتين (لازم به توضيح نيست كه

 

صبح واجب الاستحمام بودم). كلي منت كشي از ما و عشوه ژاپني از      

 

ايشان تا سرانجام اين آزاديخواه خالي بند خل وضع در حل اين مسئله مرا

 

مددرساني نمود كه اي كاش نمي نمود(اين فعل مثال بارزي است از هتك

 

حرمت به زبان فارسي) . 2 فرضيه كه در ذيل آمده حاصل تراوشات

 

مغض و روده بنده و ميتي كمان مي باشد كه به نظر بسيار تداعي گر

 

پيوند تخيلات و تعلقاتمان مي باشد.

 

1- اگر الف و ب ازدواج كنند و ج را به دنيا آورند و ج مخ ق را بزند كه

 

بيا منو بگير و ق خر شود , لگد به دار و ندارش بزند و در ادامه ل بدنيا

 

بياد و در طفوليت شير لازم است خيلي و مفيد تا بچه بخورد و ب بياد

 

ثواب نموده ل را شير دهد اشتباه كرده چون او به ج هم شير داده ممكن

 

است دل ق بخواهد و چشمش بماند و مثبت در منفي , هنوز همان منفي و

 

چاره نيست جز اينكه الف برود با ن مزدوج شود تا مگر ظ بدنيا آيد و

 

بيايد ق را شير دهد تا مشكل حل شود آسان شود .

 

2- آقايان محترم دست از اين استبداد كوتاه نمائيد اي مفت خورها . اين

 

نسوان را دريابيد و كمي در زندگي مشترك بيشتر همت گماريد . حالا كه

 

ظرف ها را ميشوئيد , خريد هم كه مي كنيد , ديكته توله را مي گوييد ...

 

طفل را نيز شير دهيد !  مردان اين خطه توان انجام هر ناممكني دارند ...

 

كافي است بخواهي ... بگو مي توانم و از فردا شروع كن . (كافي است

 

كمي از گوريل بودن دست بكشي ... ابتدا وان را از داروي بهداشت پر

 

مي كني٬ سپس ني را در دهان گذاشته خالصانه و خاشعانه شيرجه ميزني

 

و دقايقي را با چشمان كاملاً بسته مغروق سپري مي كني تا پستان مبارك

 

تميز شه بچه مجبور نباشه به پشماي سينت كليپس بزنه تا بلكه بتونه دو

 

جرعه شير بنوشه )

 

 

پی نوشت: فونت داره می ترکه تو رو خدا باز نگین چشمون کور شد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 0:56  توسط آژیراک 

 

عارضم كه بنده با نگاشتن اين پست قصد توهين و جسارت و در ادامه لقد پراكني به مشاهير و عرفايي كه ديگران مي پرستند را ندارم و اصلاً و كلاً بنده به عبارتي رقم درخور توجهي نيز نمي باشم كه از اين مدافيع (جمع مكثر مدفوع) به كام برم . نيك بر همگان واضح و مبرهن مي باشد كه من فقط و فقط ميگويم فارغ از درك مفهوم و معاني در جهت ابراز وجود.

 

بنده هم در راستاي سير و سلوك عرفاني خويش و در فضايي كاملاً عرفاني (با مدد افيون آلات) بسي چشم گشودم به جهان ماورا و هفت آسمان و اينور و اونور و خلاصه هر سولاخي كه سرمان اندرونش جا ميشد .چه بجا كه هم اكنون كه شر را كم مي كنم از اين مراقبه طاقت فرسا پندي نيز دامن گير شما كنم . در اين ره پرخطر به سير كمال هفت جانور كه چون هفت كله قندي شهرداري بنابر درصد شانس و نوع جنسيت سر راه مسافر اين ره عرفاني سكني گزيدند و من هر يك را به طريقي مشروحيدم.

 

1- پسر اثيري: موجودي به غايت كودن و بسيار بي شرف كه نان بقيه را كلوخ مي نمايد . در برهه اي از زندگي هردختري يكي از اين پسرها مي زيسته كه همين ان آقا دختر مورد بحث را لوس , احساساتي و در كل غيرقابل تحمل ساخته. دخترها خاطرات مشترك خود و اين جانور را معمولاً با بغض و آه بازگو مي كنند.

 

2- دختر اثيري : پستانداري شبيه به $ . موجودي زيبا و همه فن حريف كه بوي انسانيتش عطر ادكلن نيست . جنسي لطيف و مهربان كه فقط در محصولات هاليوود قابل رويت مي شود.

 

3- چشم و گوش بسته : فارغ از جنسيت كاملا تهوع آور مي نمايد . متصور انساني شويد كه جز بهر قضاي حاجت ................... . پوستي كه همه بجا آنرا پوشيديم و مي پوشيم از براي زهد و خلوص. نديده , نشنيده ولي آخه مدرسه و دانشگاهم نرفته ؟ ........................ تف بر مزارت.

 

4- پسر نرمال : در بدترين دقايق بهترين نتايج رو كسب مي نمايد. در مكاتب شرقي او را دور از جانش به اي كي يو سان تشبيه كرده اند . بجا و بموقع خشم سپس آرامش و خلاصه يك مدير كامل براي روابط خويش .............. روحش شاد , يادش گرامي باد .

 

5- دختر ..... : اسوه هوس بازي , ابن.................................مي نمايد و در عين حال با 10 نفر ديگه ................. خاك بر سر .................. فقط فكر يه گله جا ................... مادر .......................پول ............

عشرت ...........و ...............!! ............. تاپاله ............... كنار خيابان وليعصر ................... خر ........... همين.

 

6- پيرمراد : مرد يا زني كهنسال كه با توجه به كهولت سن و داشتن دندان مصنوعي در حاليكه در پارك روبروي شما نشسته و مخزن ادرارش در حال پر شدن است شما را در مورد آينده و زندگي به بدترين شكل ممكن راهنمايي مي كند . اين دوست براي تجاوز به مغز شما آفريده شده . به ندرت ديده شده كه پيرمراد اهل دلي پيدا شود كه به حقايق جواني و كشتي كج بين خود و دختر همساده اقرار كند.

 

7- غرومپوسليوس: خداي غرور در يونان باستان كه مجسم نبوده و دائماً در پي كالبد مناسب روزگار ميگذراند. ميزبان اين روح ملكوتي شخصي است كه معاش با او از بار گناهانمان مي كاهد . رد حظور او در بسياري از روابط ما ديده مي شود مخصوصاً رابطه هاي اينچنيني .

 

تنها پي نوشت: دوست داشتم از حال و روزم بگم ولي آخه شما چه گناهي كردين !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 1:29  توسط آژیراک  | 

نشستم روي صندلي يه گوشه . يه فضاي تاريك و گرم با كلي آدم رنگي كه بدجوري دارن حفظ كلاس         مي كنن , اونقدر كه به انسانيت همشون شك كني .

 يه قراره تقريباً كاري و ساده تو يه كافي شاپ كه بهتر بود سرگردنه واقع ميشد تا حجت بر ملت تمام كنه و در فرو نمودن لحظه اي تعلل نكنه .

يه پسر همسن خودم روبروم ميشينه و دختر همكلاسيش دست چپ من . دو جوان بهشتي! ميشه متوجه علاقه پسره به دختر شد با وجود اينكه مي خواد پشت ادا اصولهاي كودكانه مخفيش كنه و درمقابل دختر ............. به نظرم دوست داشت اسم پسر رو خودش انتخاب كنه...... يه حس قشنگ , يه دلبستگي زيبا كه منم يه زماني نسبت به لاك پشتم داشتم.

دختره مرتباً حرف ميزنه و پسره به تك جمله هاي من كه در كمترين زمان ممكن بين سيلاب كلمات دختر    مي پرونم مي خنده, طوري كه ميزهاي بغل بهمون خيره شن . چقدر خوبه كه اين دختر با اين چشمهاي زيبا مشكل بزاق دهان نداره . بقدري صورتشو به صورتم نزديك كرده كه مي خوام ازش حلاليت بطلبم . خب ببخشيد ولي من عورتين شما رو از طريق مري و معده و .......... خلاصه ديدم .

ميز بغلي دو تا دختر نشستن . پسره صداش به طرز غيرقابل باوري بالا ميره , علتش نامعلومه ........ شايد ميخواد بگه ميتونه پرده گوش منو با تارهاي صوتيش پاره كنه و انقدر به اين كارش ادامه ميده تا دختر بهش اعتراض كنه .

پوريا جان شما صحبت نكن . اين يعني حرومزاده داري گند ميزني.

از تو پاكت يه سيگار در ميارم , دختره كيقشو رو ميز خالي ميكنه تا فندكشو پيدا كنه . پسره ديگه پيش ما نيست يعني هيكلش اينجاست ولي خودش ميز بغلي رو ترجيح ميده . شعله فندكش نزديك بود موهامم مثل موژهام بسوزونه . اين عادلانه نيست كه من مجبور باشم دود دست نخورده سيگار تورو تحمل كنم . چه بي تفاوت چسدود مي كنه و زير چشمي به پسر نگاه مي كنه. دود سيگارش بوي كثافت ميده ... دارن عروسكشو ازش ميگيرن. حسادت يا هر كوفتي كه اسمشو ميذاري ......... الان دختر دوست داره مركز توجه پسري باشه كه چند دقيقه پيش براش هيچي نبود جز يه همراه يا يه باديگارد نحيف و به غايت كودن .

تلخیه دقایق دختر با دنیای شکری که تو قهوش خالی می کنه شیرین نمی شه.

صحبت و صحبت و صحبت و سيگار . تعداد فيلتر سيگارهاي رژماليده به طرز وحشتناكي بالا ميره . پسره از دستشوئي برمي گرده شلوارشو شسته ؟  يا زيپش بد موقع گير كرده و دوست عزيزم ديگه زمان پائين كشيدنو از دست داده , باز خوبه كه سرتو بالا ميگيري و فحش ميدي به فشار آب تهران.

....

جلوي در كافي شاپ خداحافظي مي كنيم بر ميگردم پشت سرمو نگاه مي كنم , دختره دودستي پسر رو چسبيده . انگار منتظره در يك چشم بهم زدن هيكل طرف طلا بشه .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 0:34  توسط آژیراک  | 

معبد

دارکوب 

روح القدس

بدینوسیله به اطلاع دوستان و اساتید محترم میرسانم مجمعی کثیف با اهدافی کثیف تر در جهت کثیف نمودن ذهن پاک و مطهر جوانان غیور این مرز و بوم تشکیل گشته که یحتمل دست بیگانگان در کار می باشد.

یه سر به معبد بزنیم ؟؟؟

نکته درسی : عزیزان من ..... ای به فدایتان همه جان و جفایم ! ........ مگه من دیر به دیر آپ می کنم که اینگونه منو ظلم و ستم چه خبره ؟ 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آبان1386ساعت 15:17  توسط آژیراک  | 

در حالت فضايي تشريح بحران ممكن الوجود زير فقط و فقط جهت آمادگي لازم مي باشد و في الواقع ناكارآمد و شنيع مينمايد مثل مانور زلزله در مدارس!

 

فرض كنيد كه چند نفر مهمان داريد. مهمانها آدمهاي مهم و باكلاسي هستند و شما هم با ايشان رودربايستي داريد. ميرويد چاي يا قهوه ميريزيد و مي آوريد و تعارف ميكنيد. همه ساكتند.

به محض اينكه خم ميشويد تا به اولين نفر تعارف كنيد ، باد صداداري از دستتان درميرود.ضرطهء مذكور آنقدر خوش صدا و رساست كه همه ميشنوند. حالا :

۱ـ واكنش شما چيست ؟

۲ـ اگر هيچ كس به روي خودش نياورد ، واكنشتان چيست ؟

۳ـ اگر همه بزنند زير خنده و ولو بشوند ، چه عكس العملي نشان ميدهيد ؟

۴ـ اگر كسي به روي خودش نياورد ، ولي بعد از چند ثانيه بوي متعفني فضا را دربربگيرد و ديگر

كسي نتواند تحمل كند و همه واكنشهاي ناجور داشته باشند ، چه ميكنيد ؟

 

"ديوار حاشا بلنده تفو بر آنكه بالا نرود" شيخ ابوالهوس بيربامكي

تفسير 1- آقا حتي اگه شلوارت هم بر اثر شل بودن دريچه نشيمنگاهت پاره شد باز هم راه فرار هست.

تفسير 2 – تا ديگران هستند چرا من ؟!!

تقسير 3 – مستغرق در متن مي باشد .

 

سوال اول حالت كلي بقيه سوالاته پس تك تك بقيه رو جواب مي دم كه در كل ميشه جواب اولي.

حالت اول " كسي بروي خودش نياورد " : خب در لحظه سكوت اختيار نموده سپس خطاب به يكي از مهمانان كه صله رحم با او را به متعلقاتمان هم حساب نمي كنيم مجموعه اي از كلمات٬ در طرح زير تقديم نموده و در پوشش يك دعوا خود را تبرئه مي كنيم .

ديالوگ دشمن كش: به , آقا  جواد شما هنوز مشكل رودت خوب نشده؟ يادش بخير آقا گوزيدي و ما رو ياد پارسال ماه رمضون انداختي. درست يادم نيست سفر كاري رفته بودي يا از براي ... چرخ . ما افطاري رفتم خونه شما ...... آقا عيالت چقدر برات دل تنگي ميكرد ........ منو بگو جان شما تا يه هفته اين كمرم راست نمي شد ............

 

حالت دوم" اگر همه بزنند زير خنده و ولو بشوند" : بيشتر و بلندتر از سايرين شروع به خنده نموده و با انگشت اشاره فرد مذكور را هدف قرار داده اينچنين مي گوييم : جواد جون ناز نفست ......... اون ما تحتو بايد طلا گرفت ..... الحق كه پسر همون پدري ......... اون خدابيامرز هم بسيار شوخ طبع و طناز بود ............ چه مرد نازنيني ............. اگه فقط اون مشكل رو نداشت من باهاش بيعت مي كردم ............. مردي با اون جذبه و سبيل ........... آصلاً باورم نمي شد object باشه تا اينكه يه روز ........ .

 

حالت سوم"بويي مي آيد" : سريع داخل اتاق خواب شده باز ميگرديم و در بازگشت ابتدا كارت ويزيت متخصص داخلي را به آقا جواد داده سپس در كمال بي شرمي ميقرمائيم : جواد جون كارش حرف نداره ........ بهترينه ........ بهش بگو ارثيه ...... اصلاً به نظر من خواهرت رو هم ببر ........ يادته اواخر ارديبهشت بهت گفت مي خوام با همكلاسي ها برم شمال ........ تو هم 150 تومان خرج سفر بهش دادي ......... راستي ميمردي يه ذره بيشتر مي دادي ..... بي مرام نزديك بود برگشت تو راه بمونيم .............خلاصه جات خالي تو فضاي باز هم كه اجرا مي كرد تلفات ميداد .......... فكر نكني براي خودم مي گم ........نه بابا ما كه مخاط بينيمون سوخت به كل !

 

پ. ن1 : در هرصورت و به هر نحو گردن گرفتن در كار نيست .

پ.ن2 : احساس بدی دارم ............. مثل وقتی که غروب خسته میای خونه یکی از بروبچز در راستای خرد نمودن شخصیتت بهت تذکر می ده که تکه کاغذی مملوو از الفاظ رکیک بر مقعدت نصب شده ................

پ.ن ۳ : سياوش من با اين حركت ۲ يد بيضي رو كردم الف. من آدم باكلاسي نيستم ب. باسن هم دارم

پ.ن ۴ : فلاني منتظر باش ميخوام دهنتو اساسي مسواك بزنم

پ.ن ۵ : مستغرق در متن بوده است.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 14:53  توسط آژیراک 

خدمت عزیزان زحمتکش و بلند پایه عزیز دز سازمان محیط زیست سلام

با آرزوی قبولی طاعات و عبادات و هرگونه حرکت که از شما سر می زند به درگاه باریتعالی امیدوارم عرایض نگاشته این بنده خدا را قبل از راهنمایی به سمت شومینه مطالعه فرمائید .

دوستان در این خطه پر گهر ٬ در این گهواره فرهنگ و ادب ٬ در این کشور چهار فصل شایسته نیست نعمات خدا اینگونه فاکنما (توضیح این کلمه بی تربیتی می باشد)شوند! انصاف نیست ما انقدر به خود بپردازیم ........ آخر حیوانات دیگر هم آفریده های خدا بوده و هستند و خدا را هیچ این تبعیض خوش نیاید و هرلحظه ما را بیم سوسک شدن در دل می باشد.

چه نژادهای اصیلی که به خاطر تعلل از دست ما رفتند و امروزه ما فقط نامشان را شنیده ایم. پنگوئن های کویری ٬ همجنس بازان دوپا (که احمدی نژاد خبر انقراضشون رو داد و ما را از جهل مرکب بیرون کشید) ٬ ادرارماهی و گوسپند از این دسته اند . ولی هنوز توان نجات دادن برخی گونه ها و نژادها را داریم که مهمترینشان سیمرغ اصیل ایرانی است.

سیمرغ یک پرنده افسانه ای نیست ............. من گزارشی موثق از رد بودار حضور این جانور خدمت شما ارائه می دهم پس قبول کنید. بنده به همراه یکی از دوستان هنری خود و یک عدد ناموس مردم رفتیم سینما. یادم نیست چه فیلمی بود(چون هنری بود چیزی هم دستگیرم نشد) ولی خوب یادمه اون لحظه رو که از سینما خارج شدیم و هنوز چند قدمی دورتر نشده بودیم که یک قلاده سیمرغ اصیل ایرانی که یحتمل مسهل نیز بود اقدام به تخلیه فیزیکی خود در فضایی کاملاْ عرفانی برفراز کلان شهر تهران حوالی خیابان انقلاب .......... محل دقیق ترش تحقیقاْ می شه رو سر اینجانب نمود .

بنده در لحظه بسیار مشعوف و مسرور گشتم ........ چون من طرفدار محیط زیست و مشتقاتش هستم ولی همراهانم حال بدی داشتن ......

درد شکم ٬ اسپاسم شدید عضلات صورت ٬ جاری شدن اشک ٬ عدم حقظ تعادل .......... و خلاصه تمام عوارض خندیدن وحشیانه . ناموس مردم هم که بحمداله بوسیله جیغ همراه با قهقهه اطلاع رسانی نمود و ملت همیشه در صحنه را از این رویداد میمون و مبارک مطلع ساخت.

حجم فضولات تخلیه شده نشان از بقای سیمرغ می داد .بلاشک روده هیچ گونه ای از پرندگان از چنین گنجایشی برخوردار نیست .

دراین مقال ارائه ۲ راهکار از جانب من و پیگیری شما عزیزان در تحقق این هدف راهگشا خواهد بود :

۱- تغذیه سیمرغها با مرگ موش مخصوص شهرداری جهت تقویت بنیه جسمی و زیرشکم (فرمول یادشده در مورد موشها بسیار موفق موثر بوده)

۲- ترویج فرهنگ اصیل ایرانی و جلوگیری از  بی بند و باری و فحشا در سیمرغها (این روش هم که در مملکت خودمان بسیار جواب داده و .............. دهان منتقدان را سریس نموده) 

 

با تشکر فراوان

دارکوب    

+ نوشته شده در  شنبه 28 مهر1386ساعت 14:55  توسط آژیراک  | 
این روزها برگهای تقویم رو با اکراه نگاه می کنم . چقدر کهنه و قدیمی به نظر میان . این ورقها با یه سری اعداد دارن خرمون می کنن! روزهای یکنواخت و بی ثمر پشت سر هم رد می شن و من منتظرم.

درست نمی دونم انتظار چی رو می کشم ٬ فقط از وقتی یه ذره شرایطو درک کردم دونستم که اگه خدایی اون بالا باشه که می دونم هست و منو فرستاده وسط این چاه کثافت خودشم یه جورایی طناب میندازه برام.

روزهای یکرنگ من می گذرن و من لذت بخش ترین دقایقم رو نیمه های شب می گذرونم. نیمه های شب که بقیه خوابن برم تو ایوان کوچک بشینم و در حالی که اورکت قدیمی نخ نمایی تنمه و دارم مثل سگ می لرزم یک نخ سیگار در سکوت و سرما بکشم.

توی اون سکوت لذت بخش خیره می شم به آتش سیگار و ............ یه بی فکری مطلق یا یه مدیتیشن کوتاه زیر نور ماه وسط هاله دود. حیف که این اورکت پیر من یارای مقابله با همین سرمای اندک رو هم نداره و کم میاره ٬ بعد من بدبخت باید جورشو بکشم و ظالمانه٬ تند تند به باقیمانده سیگارم پک بزنم.

این خوشیهای زودگذر قدرت لاپوشونی ندارن٬ من هنوز منتظرم برای یه نقطه عطف و خب چاره ای هم ندارم. خیلی زور داره بخوای فکر کنی روز موعودی که انتظارشو می کشی رو باید بین سررسیدهای قدیمی دنبالش بگردی. پیداشم که بکنی دیگه به دردت نمی خوره. کدوم احمقی گفته ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست.

سخته احساس کنی که امید تو هرچی که بوده یا هرکی که بوده عمری دورت می چرخیده و تو هم مثل من خیره بودی به آتش سیگارت.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مهر1386ساعت 0:27  توسط آژیراک  | 
۱۱ مهر تولد من گردن شکسته بود و امروز آخرین تبریک تولدمو دریافت کردم ...... که با این آخری    شدن ۳ نفر...... 

معمولاْ آدم روز تولدش تا حد زیادی به یاد موندنی و شیرین می شه ٬البته آدم(!) نه بنده که ساعت ۱۱ شب که sms پونه اشجع رو دیدم تازه یادم افتاد تولدم بوده

ولی یه چیزایی این موقع ها آدمو اذیت می کنه٬ مثل اینکه بخوای فکر سالی که گذشت رو بکنی که چندتا   فیل هوا کردی یا برعکس ببینی چی کارا کردی که حاظر بودی به دیار باقی می شتافتی ولی اون گوه رو         نمی خوردی.

من نه فیل هوا کردم نه از اعمالم پشیمونم چون فقط و فقط به لحظه ای که دارم خرابش می کنم اهمیت     می دم٬ لحظه برای من همه چیزه . بعضی از دقایقم خیلی بد بودن یا شاید دلپذیر و جذاب ولی خب الان دیگه از دسترس من دور شدن و به همین دلیل از اعتبار ساقط .

لحظه های زشت و کریه همراه ما و دور از ما . این خاطرات بد لحظه های بد که تو ذهن ما ول               می چرخن وقتی که زنده بودن به اندازه کافی بهمون زخم زدن و اذیتمون کردن دیگه یدک کشیدنشون اشتباهه و خود آزاری.

الان از سال گذشته پشیمون نیستم حتی از بدترین ثانیه هاش........ جز ۳۰ ثانیه.

وقتی ۱۲/۱۱/۸۵ ساعت۱۱ شب (بعد ۲۰ ساعت) رو تخت بیمارستان برای ۵ دقیقه به هوش اومدم یه صحنه زخمی شد روی دل من و هنوز ازش خون می ره. دوستامو دیدم که نگران بالای سرم ایستادن ٬ دوستای قدیمی و جدید(مثل محمدرضا یزدان پناه که ۱۰ روزم از آشنائیمون نمی گذشت) و اهل خانه که آروم هق هق می کردن مبادا فرشته مرگ یادش بیاد که یکی اینور جامونده. همه اینا به کنار .

تو همون حال که مزه قیر ته حلقم حس می کردم چشم به بابام افتاد که گوشه ای ایستاده٬ خسته و شرمسار از بلایی که پسر اولش (من) سر خودش آورده. بغضی گلوش رو گرفته بود داشت خفش می کرد ولی چشمهاش فریاد می زدن........... بابام شکسته شده بود . یه دنیا حرف داشت که بزنه ولی آهسته غصه رو فریاد می کرد .

به چشمهای بابا زل زدم٬ منگی و نشئگی قرصها اجازه هر کاری رو ازم گرفته بودن٬ می خواستم گریه کنم از اینکه خدا هم منو دیپورت کرده بود و الان یکی از بنده های زحمتکش و دوست داشتنیش داشت با چشمهاش تیکه تیکم می کرد.

بابا تو در کرده من بی تقصیر و بی تاثیر بودی....... صدامو می شنوی بابا.

بابا من تحمل دنیا رو نداشتم ٬علت اینکه می خواستم از پیشتون برم همین بود. با وجود اینکه هیچ وقت از داشتن من احساس غرور و سربلندی نکردی ولی با من مثل بقیه رفتار کردی.

کلی تو سینم خون جمع شد تا بالاخره این لخته ها بیرون ریخت آخه بیشتر حرفهای من جای کلمه          اشک می شن .............

بابا من از خودکشی شرمندم چون دلتو شکستم٬ چون احساس کردی که عمری به من ظلم میکردی ولی ....... ولی تو به من بد نکردی . من برای نفس کارم در قفس نشدم ٬ آه جگرسوزت منو اسیر کرد. کاش می تونستم اشکهامو برات مجازی کنم ...... افسوس

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 2:44  توسط آژیراک  | 
در راستای خواهش و التماس بی شاعبه(یا شائبه) شما دوستان عزیز از مدیریت محترم وبلاگ کوچه پشتی(تو رو خدا گیر ندین یه بار خودمو تحویل گرفتم دیگه) و جلوگیری از کوری چشم شما شیرزنان و دلاور مردان(دارم خرتون می کنم٬ این روشو از صداسیما یاد گرفتم)٬ درخواستهای شما را (که مدام گفتید قالب وبلاگت رو عوص کن تا جرگاهتو جر ندادیم!) اجابت نموده٬ طی حرکتی انقلابی فالب وبلاگم رو عوض کردم. باشد که خداوند متعال بنده را در نعمات بی کران خود خفه نماید!!! در ادامه از شما مخاطبان غیور و همیشه در صحنه استدعا دارم این دوست خوب و فکور خود را از محبت و مهر بی بدیل خود محروم نفرمائید.   

*********** 

دوستی ناآشنا کامنت خصوصی گذاشته بودند که فلانی تو قدری دپرس هستی و پرخاش گریهای مداومت هم به علت اینه که عینک بدبینی به چشم زدی.......... اینا رو از قالب وبلاگت فهمیدم!!!

جوابیه(انتقامیه) دارکوب: خانوم شیما ....... بنده هم با مراجعت به وبلاگ شما و مشاهده آن همه قلب تیرخورده و شمع بلافاصله متوجه ۲ نکته ریز شدم که در راستای خدمت رسانی دوستانه و مغرضانه عارض می شوم :

 ۱- شما به تازگی قربانی جفای یار بی وفا شده ای و تا پاسی از شب را اختصاص می دهی به دعای خیر برای خواهر و مادر آن از خدا بی خبر... اینو از شکلکهای وبلاگت دریافتم.

۲- رنگ صورتی مایل به جیغ وبلاگ شما معده مرا به کار انداخت و سپس طی ساعتها کش و قوس فراوان و رفت و آمد در مسیر اتاق به توالت به ناگه دریافتم که شما برای قابل تحمل کردن دک و پوز نه چندان متناسب و جمع و جورتان دست به دامن لوازم آرایشی مرغوب در حد خودکشی شده ای ولی با این وجود به گفته آگاهان زهی خیال باطل......!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مهر1386ساعت 3:4  توسط آژیراک  | 
دوباره برگشته.............

لعنت به این بخت و اقبال٬ تو این گیر و دار و بدبختی همینو کم داشتم .

از آخرین باری که دیدمش هیچ فرقی نکرده٬ حتی نتونسته یه صورت درست و حسابی واسه خودش دست و پا کنه . هنوز هم بدترین جای ممکن گیرم میاره. ازش بدم میاد البته نه به اون اندازه که ازش می ترسم . اولین باری که دیدمش توی خونه اجاره ایمون تو میدون شهدا بود که دیدم وسط حال ایستاده بود با قدی فوق العاده کشیده و دست و پای بلند . اون موقع ۷ سالم بود.

خدایا اینو بکش گناهش هرچی هست پای من!

هنوز همون شکلیه باور نمی کنم که تغییر نکرده باشه چقدر کدر به نظر میاد البته نه به اندازه کافی !

میاد جلو دستمو می گیره قلبم داره از سینم میزنه بیرون ٬ نفسم به زور خارج میشه ٬ ریه هام پر شده از هوا ولی نمی تونم خالی شون کنم به نظرم دارم میمیرم!

ازش می ترسم٬ با تمام وجود ازش می ترسم. چرا برگشته؟! نمی تونم حرف بزنم . با تمام وجود فریاد می کشم ولی حتی خودم صدام رو نمی شنوم ..... کمک

گریه می کنم . اشکهام بدون نوبت روی گونم سرازیر می شن . قطره های عرق روی بدن داغم زیاد عمر نمی کنن . کاری نمی کنه فقط دستمو گرفته ولی من نمی خوام پیش من باشه ..... جیغ می کشم ٬گریه می کنم٬ تو گوشم صدای مردم رو می شنوم که دارن صحبت می کنن خیلی عادی. من روزی ۲ تا پرانول ۴۰ می خورم تا قلبم نرمال بزنه ولی اگه باز این بخواد بیاد تو زندگیم که دیگه قرص جوابگوی درد من نیست.

می خوام دستمو از دستش بیرون بکشم ٬نمی تونم یعنی نمی شه .... نمی خوام ٬ نمی تونم ٬ می خوام ولی نمی شه چون نمی تونم . لعنت به تو به خاطر اینکه پیش منی.

من کابوس می بینم و ترسم اینه که وسط کابوس بمیرم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 3:47  توسط آژیراک  | 
سلام

درست نمی دونم چی باید خطابت کنم ...به نظرم خدا جون بد نباشه!!!

می دونم خیلی وقته که درست و حسابی باهم حرف نزدیم شاید چیزی در حدود تمام عمر من و هر وقت هم که حرفی بینمون بوده شکوه و گلایه ای بوده از طرف من در حالی که داشتم نعمتهایی که بهم دادی رو به گوه می کشیدم.

 بر من و تو مستور نیست که من به دلایلی تو این دنیا (در حالت عادی) هیچ ازت نخواستم .

خدا یادته یه بار به من یه گلیم دادی (درست مناسبتش یادم نیست) و گفتی علی تو میتونی این رو بشینی و تو حال خودت باشی........ بابت اون هدیه حالا ازت تشکر می کنم ولی.......

ولی خدا جون یه مشکلی هست که بد نیست تو هم تو جریان باشی.

این بنده هات انقدر با کفشهای کثیف و گلی از رو گلیم من رد شدن که الان اون یادگاری قشنگت عین یه پادری زشت و مندرس شده که نشانی از ظاهر اصلی و اصیلش براش نمونده.......حیف.

شاید من گلیمم رو بدجایی پهن کردم؟!!! یعنی سر راه بقیه بوده؟! آخه اینجا که بیابونی بود واسه خودش.

لعنت به این زنجیرهای نسبی و سببی که به عناوین مختلف به دست و پای ما زده شدن و علت تامه ای هستن برای برخی توهین ها یا دخالت و پرده دریها ...........    و یا رد شدن از رو گلیم من.

خلاصه سرت رو درد نیارم.......... خراب شده اون حریم.... داری یه گلیم دیگه برام بفرستی؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مهر1386ساعت 2:5  توسط آژیراک  | 
امروز داشتم از پشت پنجره رو به حیاط مجتمع خاطراتم رو نگاه می کردم. یه تکه ابر بدجوری داره تو آسمون یکه تازی می کنه . حیاط اینجا پر شده از سایه های بدون صاحب ولی خب اصلاْ به نظر نمی آد سرگردون باشن. چشام می سوزه ....

یادته زمستون مدرسه هامونو می پیچوندیم و می رفتیم ولگردی ... انقدر بارون می اومد که جوبها سرریز می شدن و ما از بالا و پایین خیس می شدیم . پشت ویترین شیک مغازه های اعیونی اونورا در کمال پررویی با جیبهای گرسنه سر انتخاب جنس دعوامون می شد...

دعواهامون که حتماْ یادته... چنگ زدنهات به صورتم و بعد گریه و عذر خواهی و ...... خب دوباره چنگ می زدی........

هنوز نفس گرمت رو تو صورتم حس می کنم و یه فکر کهنه قدیمی پس کلم وول می خوره. اگه این پنجره رو با میله محصور نمی کردن ... اگه در این اتاق از بیرون قفل نبود .... اگه انقدر آرامبخش نخورده بودم که بتونم بدوم............. خیلی دلم برات تنگ شده .

ولی شرط رهایی من از اینجا شده فراموش کردن تو . بس که نبودی و نیستی بقیه قکر می کنن دیوونه شدم.... نه درستش اینه که بگم بقیه فهمیدن دیوونه شدم .

ای کاش بقیه هم می تونستن حظورتو حس کنن یا ببیننت..... ای کاش ....... وجود داشتی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 16:22  توسط آژیراک  | 
هیچ وقت نشد درکت کنم ............... منو ببخش

احساسی نسبت بهت ندارم چون بس که این زبان الکن من در ابراز احساسم کاهلی کرد دیگه جز حس خفگی هیچ نمی فهمم. دنیایی کلمه در سینه ام زنده به کور شدن...

من خسته از گذر زمان و گریان از پوسیدن دقایق فقط نظاره گر رقص توام در میان دسته گرگها ... جای گله نمانده چون تن فرتوط من هرگز یارای مقابله با این قماش رو نداشته و نداره . خب آخه هرچی باشه دنیا مال اوناست.

تو هنوز پیش منی .... درچشم من نگاه می کنی و لبخند می زنی و من در دل خون به شیشه      می کنم و با نمام وجود فریاد می زنم ........... ای کاش می شنیدی.

حس می کنم قالی مشکی و کوچک پا خورده ای هستم که روی پارکت شیک تالاری بزرگ به جا مانده ................... چه نوستالژی کوتاه و مزحکی!

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 2:36  توسط آژیراک  | 
واقعاْ جامعه نا امن شده........... خیلی! و سن بزهکاری هم به شدت پایین اومده.

ما دوستی داریم که خب جایز نیست اسمش گفته شه(محمدرضا ملقب به الی) و این بنده خدا انسانی رئوف .. خوش قلب .. با وفا .. با معرفت ................ بی ریخت و صد البته کودنه! و در مقاطع زمانی و مناطقی ایشان بسیار موجود خشن و خطرناکی بوده و خیلی هم جذبه داشته و..... خلاصه که در نبود ما ایشان عیناْ مایک تایسون اند و لاغیر.

ولی این قدرت لایزال هم در این جامعه مسموم دوام نیاورده و دستخوش حوادث گردید .(به زبون ما می شه خفتش کردن!)

ماجرا ازاین قراره که شبی در گرگ و میش کوچه پس کوچه های کرج تبهکاری خشن و بی رحم(خوانده شود طفلی خردسال) و بسیار درشت اندام (گویا قد این طفل تا ناف الی بوده) و بسیار درنده خو (به گفته الی سارق به قدری عصبانی بوده که از دماغش خون سبز جاری بوده!) و عیضاْ تا بن دندان مسلح (البته اگر مداد نوکی یک سلاح سرد قلمداد شود) راه را بر تایسون ما سد کرده و در حالی که با مداد نوکی مذکور به شکم تایسون فشار می آورده گفته : گوشی رو رد کن بیاد نعلتی(چیه مگه خودت بچه بودی همه کلمه ها رو درست می گفتی؟!)

خلاصه که این از خدا بی خبر پس از گرفتن گوشی با یک سه چرخه زرد رنگ از محل متواری شده . این شرور را معرفی و از مزایای غیر اخلاقی که الی برای یابنده در نظر گرفته بهره مند شوید.

با تشکر دارکوب

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 شهریور1386ساعت 23:9  توسط آژیراک  | 
وقتی دیدی یواش یواش می خوای دختری رو برای همیشه واسه خودت داشته باشی بدون وقتش رسیده بزنی به چاک!

عشق دروغ نیست... چیز وحشت آوری نیست... چرنده گفتن این حرف که عشق دلهره آوره...

اتفاقاْ قشنگه و قشنگ غرقت می کنه!

دخترها انسانهای تمام عیاری هستند یعنی کاملاْ دور از انسانیت و ارتباط با اونها چیزی نیست جز یه اصطکاک بلند مدت که نتیجش از دست دادن روحته...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 22:11  توسط آژیراک  | 
خدا شاهده که من از وقتی تونستم و تا حدی که توان داشتم با خلق اله دشمنی کردم. من از زندگی چیزی جز جنگ ندیدم و تمام صحنه ها و لحظه های حضورم به دشمنی و جنگ گذشت و من غنیمت جمع کردم.

من یه پسر ۲۳ ساله در اوج جوانی زخم معده دارم..... ۲یا۳ ماهه که مصرف قرص های اعصاب رو کنار گذاشتم...... و خب در حال حاظر فکرم به این مشغوله که دست من بیشتر می لرزه یا پدربزرگم! .................. و خب غنیمت درخور تعریف دیگه ای ندارم!

زمانی که احمق تر از اینی که الان هستم بودم گمانم این بود که بقیه در حق من ظلم می کنن و به من زخم می زنن ولی الان دیگه مطمئن هستم که قضیه معکوس بوده و من در حق هرکی تونستم پستی کردم و هیچکس رو از طعم تلخ بدی و زشتی کردارم محروم نکردم (غریبه و آشنا... دوست و دشمن... و حتی خانواده)

ولی یه نفر تو این دنیا هست که از همه بیشتر مورد ظلم و ستم اینجانب قرار گرفته.. من هر جا که موقعیت فراهم بود دلشو خون کردم و تا پای مرگ پیش بردمش .. آره می خواستم بکشمش..

همه جا دنبالش بودم تا زخمی و زهری در لحظه هاش باشم .... گناه بزرگی داشت...جرمش فقط و فقط بودن بود..همین...

و هیچ دادرسی هم نداشت تا بگه آخه پسر جان چرا با خودت اینجوری می کنی!

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 13:42  توسط آژیراک  | 

گو حرمت خود ناصح فرزانه نگه دار

خود را ز زبان من دیوانه نگه دار

جا درخور او جز صدف دیده من نیست

گو جای خود آن گوهر یکدانه نگه دار

پروانه بر آتش زند از بهر تو خود را

ای شمع تو هم حرمت پروانه نگه دار

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 10:30  توسط آژیراک  | 
توجه: دوستان عزیز این دیالوگها عیناْ در دادگاهی خیالی رد و بدل شده اند بدون کوچکترین کم و کاستی(البته این دادگاه به دلایل شزعی هرگز تشکیل نشد!) امید است خواندن متن کامل و گوهربار زیر چشم دنیا بین همه دوستان هیات منصفه را بر حقایق باز نماید.                             با تشکر ..>دارکوب

قاضی: دادگاه رسمی است . شاکی عزیز علل شکایت خود از متهم ملعون را به طور صریح بیان کند. در ضمن ردیف وسط نفر دوم از چپ لطفاْ دست خود را از بینیتان خارج کنید.

شاکی (پ.الف.۲۳ ساله از تهران): آقای قاضی ایشان گوساله اند!

متهم (دارکوب): قربان اعتراض دارم شاکی به بنده اهانت می کنند.

قاضی: بله خانم می فرمودید . ردیف وسط نفر دوم دارم می بینمت.

شاکی: جناب قاضی این (اشاره به شخص متهم) زمانی که من به کمکش احتیاج داشتم کاهلی نموده و خیلی گوساله می باشد.

متهم(دارکوب): جناب قاضی اعتراض دارم آخه من...

قاضی: خانم لطفاْ ادامه بدهید در ضمن آقای عینکی که چند مرتبه بهتان تذکر دادم لطفاْ از مالیدن اضافات بینی خود به زیر نیمکت های دادگاه خودداری کنید... مگر نمی فهمی... کودن ...متحجر...عوضی.. mopther parking (توجه داشته باشید که قاضی تسلط کافی به کلمات اهانت بار زبان اجنبی نداشته اند)

شاکی: عرض می کردم که این توله خر در حالت خواب و بیداری با بنده به تندی سخن گفته.(لازم به ذکر نیست که خانم شاکی ضعف مفرطی در علوم زیست شناسی پایه دارند)

متهم: نوبت ما نشد؟

قاضی: خب حالا متهم در دفاع از خود بنالد.

متهم: جناب قاضی می خواستم بگم که ...

قاضی: وقت شما تمام شد شاکی جانم شما سخن دیگری ندارید؟

شاکی: نه آقای قاضی بذار بگه ببینم چه گهی می خواد بخوره.

قاضی: خانم عفت کلام داشته باشید لطفاْ. متهم بفرما ببینیم چه نوع مدفوعی برای تناول مدنظر دارید.

متهم: این خانم محترم به دلیل مبتلا بودن به نوع جهش یافته ای از نژادپرستی که در آن "من" درونی خودشان نژاد برتر و مابقی تک سلولی هایی هستند غوطه ور در ادرار... در ادامه یادآور می شوم بر پایه همین طرز تفکر٬ ایشان محق به هرگونه برخورد با اطرافیان بوده و تکرار همان نوع برخورد منتها با عوض شدن فاعل و مفعول قضیه عملی است بسیار شنیع و غیرقابل بخشش.

و اما در موردی که ایشان ادعا به انتظار کمک از جانب بنده را داشته اند اذعان می دارم که به ۴ دلیل گناهکار می باشم و پوزش می طلبم: ۱- از علم غیب برخوردار نبوده و نیستم تا بتوانم از مشکلات درونی دوستانم اطلاع پیدا کنم ۲- طی العرض بلد نیستم تا قادر به حضور در محل های مورد نظر ایشان به یک چشم بهم زدن شوم ۳- از یک توانایی سطحی و پیش پا افتاده محرومم (قابلیت خواندن sMs های دریافتی به هنگام خواب) ۴- از دسته ملعونینی می باشم که لباس غواصی برای گوشی خود تهیه نکرده ام تا بتواند همراه من به حمام بیاید.

شاکی: جناب قاضی اعتراض دارم متهم تمام وقت دروغ می گفته و ........ است نقطه

قاضی: اعتراض وارد است.عجب متهم گستاخی.... عوضی....دندان کج..... basketbell (در همان راستای تسلط ناکافی به زبان اجنبی قاضی در این لحظه فکر کرده داره می فحشه!)

تا اعلام رای نهایی از سوی هیات منصفه تنفس اعلام می کنم ...

شما هیات منصفه باشید آیا دلایل قانع کننده اند؟ آیا متهم دروغگوست؟ فقط یک نظر... و دیگر هیچ

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 1:37  توسط آژیراک  | 

با دیدن عکس چه حسی به شما القا می شود؟

۱. خندت می گیره؟............>>درک شما در حد جاروبرقیه!

۲. ناراحت میشی؟..............>>عقده ای هستی.

۳. عصبانی میشی؟............>> حسودی.

۴. دل درد می گیری؟.......>> اولاْ ما به اون قسمت بدن دل نمی گیم  ثانیاْ خیلی بی جنبه ای.

۵. یاد گذشته می اقتی؟........>> احتمالاْ شما هم مثل این دوستامون اعتقاد راسخی به شعار "شهر ما خانه ما داری"

۶.اینم یه کوچه پشتیه متاسفانه.......

دارکوب بدجوری خاطرخواه همتونه

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 0:59  توسط آژیراک  | 
 

And if I told you that I loved you
You'd maybe think there's something wrong
I'm not a man of too many faces
The mask I wear is one
Those who speak know nothing
And find out to their cost
Like those who curse their luck in too many places
And those who smile are lost

sting

+ نوشته شده در  جمعه 12 مرداد1386ساعت 15:58  توسط آژیراک 

گویا سخنی در خم این یاد نماندست

تصویری از این بی ثمری در دل ما نیست

آن هم که به مجرای زبان آمده بی میل

یا در خور ما نیست و یا آنکه بجا نیست

ما هیچ ندادیم چه کردیم به این خلق

پشت سر ما هر سخنی هست دعا نیست!

ای بی خبران فاش بدانید دل ما

در بند علف هست ولی بند شما نیست

پروانه شدن شمع شدن سوختن ما

چیزی به جز عشق است و به جز رنج و بلا نیست...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 0:24  توسط آژیراک  | 
امروز می خواستم یه متن شدیدالحن در تمجید از خودم براتون بنویسم! ولی بخاطر میلاد مسعود امیرالمومنین تصمیم گرفتم که ضمن تبریک این عید ۵ راهکار بسیار کم دردسر و رایگان به شما معرفی کنم تا بدون تکان دادن اقصانقاط هیکل خویش از این عید لذت اکمل را برده و حال نمائید!

۱. تصور کنید طرح امنیت اجتماعی نیست و به جرم موقشنگ بودن دوستان ما را با سرویس رایگان به سمت هتل ۸ ستاره رهنمون نمی شوند.

۲. تصور کنید در این شب عزیز جرات نموده و معشوقه محترم و عزیزتر از جان را مورد عنایت کلام و گفتار گوهربار خود قرار داده از نزدیکان ایشان به نیکی یاد می نمائید و عمری را در آسایش سپری می کنید.

۳. خیال کنید نتایج دور بعد ریاست جمهوری اعلام شده و رئیس جمهور محبوب و محجوبمان ۳ رای کسب کرده. ( یکی خودش به خودش داده ... یکی غلامحسین الهام بهش داده ... تقلب کار زشتیه!)

۴. تصور کنید تیم ملی ما در کمال شایستگی قهرمان آسیا شده و تعدادی از بازیکنان روده خود را بروی اعصاب و روان ملت خالی نکرده اند.

۵. لازم نیست تصور کنی از کوچه پشتی برو بیرون و به سایت ...... مراجعه کن!

قربان شما ....دارکوب

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 مرداد1386ساعت 20:17  توسط آژیراک  | 
هر روز من و تو به دشمنی گذشت ... هر لحظه تو در کینه فرو وفتی و من بی مهابا در فکر خرد و ذلیل کردنت روز و شب رو سپری کردم ... هر چه بین ما بود نیکی و صفا نبود ... شاید رنگی کدر و بی جان از انسانیت و سایه ای غبار آلود از حضور خدا در تار و پودمان بود که باعث شد از خون هم بگذریم ... انتقام ... من برای انتقام از نفرین کردنت و آه کشیدن در خلوت و گریه ی بی دلیل پا فراتر نگذاشتم ... من عاشق تو بودم ... ولی ... ولی تو نبودی ... پس نفرین به تو که بودی......... و نبودی.
+ نوشته شده در  جمعه 5 مرداد1386ساعت 1:2  توسط آژیراک  | 

عشق چیست؟

سه ثانیه نگاه، سه دقیقه خنده، سه ساعت از خود بی خودی،سه روز آشنایی، سه هفته وفاداری، سه ماه بی قراری ، سه سال انتظار و سی سال پشیمانی؟!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 19:13  توسط آژیراک  | 
آینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند؟

آینه ها که دعوت دیدارند... دیدارهای کوتاه و بلند از پس دیوارها...

دیوارهای کوتاه و بلند

                            دیوارهای خاکی و سنگی.......... دیوارهای شیشه ای

افسوس آینه های من همه دیوارند و دیوارهای تو همه آینه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 21:2  توسط آژیراک  |