دختر بي حركت به نرده هاي ايوان تكيه داده و بي هدف به حياط چشم دوخته بود . پسر جوان
روي صندلي راحتي مندرسي نشسته بود . پتويي دور خود پيچيده بود, مي لرزيد و آ رام
سيگاري دود مي كرد . دختر سنگيني نگاههاي مخفيانه پسر را حس مي كرد ولي تاب سخن
نبود . هر كلمه دنيايي بغض و آه در پي مي كشيد . تصميمي كه گرفته شده بود و چاره جز اجرا
نداشت . يك مسير يكطرفه بي بازگشت به جهنم با پاي خود . دختر مدتها بود در پس ذهن خسته
خود چنين روزي را مي ديد با كمي تفاوت . يك سكوت سنگين در اين سرما ؟! اين راهش نبود .
حداقل بايد گريه مي كرد , بايد كليشه ها دستنخورده بمانند ولي ... گريه كردن براي جداشدن لازم
بود ولي ...
مي دوني , اين خواست خودت بود . تعلل پسر در جواب هيچ سودي نداشت . آرام سري به
علامت تاييد تكان داد و با مكث دود را از ريه هايش خارج كرد . روي صندلي جابجا شد و
دومرتبه پتو را به دور خود پيچيد .
دختر گفت: ما نبايد به هم مي رسيديم يعني اگر به هم نمي رسيديم بهتر بود . خيال با هم بودن از
واقعيت مال هم بودن شيرين تر بود . پسر لبخند تلخي زد و سر بلند كرد و به تنها لامپ ايوان كه
روشن بود چشم دوخت . لامپي كه كم نورتر از هميشه به نظر مي رسيد . پسر از نگاه مستقيم
واهمه داشت . چشمهاي احمقي داشت كه دستش را رو مي كردند , يك التماس بي ثمر ويا يك
قطره اشك, هرچه كه بود بايد در دل مي ماند . صداي زنگ تيز و ممتد در حياط در گوش پسر
پيچيد . دختر آرام ساك دستي خود را برداشت و گفت : آژانس آمده ديگر بايد بروم . پسر با
لجبازي فيلتر سيگارش را پايمال مي كرد . فيلتري كه بايد له ميشد چون بودنش نفعي نداشت .
دختر از پسر چشم برداشت و به سمت پله هاي حياط قدم برداشت . راضي نبود, دنيايي كلمه در
سينه اش زنده به گور شده بودند . بايد از بار سنگين ناگفته ها رها ميشد .
- حيف شد ... حيف من ... حيف تو ... . پسرسيگار ديگري را روشن كرد .
برگشت سريع از پله ها پائين رفت . منو ببخش . دختر سر جايش ميخكوب شد . بازهم صداي
زنگ و اينبار در حياط به تاكيد از پي زنگ كوبيده شد . دختر برنگشت , فقط ايستاد . پسر ادامه
داد: منو ببخش , براي حظورم در خاطرات بهترين سالهاي عمرت منو ببخش , به خاطر اينكه تو
را خواستم و برايت جنگيدم ... مرا ببخش. دختر بي تفاوت به سمت در حركت كرد. در بسته
شد . پسر سيگار رانيمه به زمين انداخت و پايمال كرد.
پي نوشت: از نظر اينجانب مفلوك هم نگاشتن داستان با چنين موضوعي كمي انسان را سبز مي كند ولي من به خواهش دوست عزيزي اين كار را كردم و پشيمان نيستم . لطف مي كنيد اگه دست از كل نگري بكشيد.
