یادته زمستون مدرسه هامونو می پیچوندیم و می رفتیم ولگردی ... انقدر بارون می اومد که جوبها سرریز می شدن و ما از بالا و پایین خیس می شدیم . پشت ویترین شیک مغازه های اعیونی اونورا در کمال پررویی با جیبهای گرسنه سر انتخاب جنس دعوامون می شد...
دعواهامون که حتماْ یادته... چنگ زدنهات به صورتم و بعد گریه و عذر خواهی و ...... خب دوباره چنگ می زدی........
هنوز نفس گرمت رو تو صورتم حس می کنم و یه فکر کهنه قدیمی پس کلم وول می خوره. اگه این پنجره رو با میله محصور نمی کردن ... اگه در این اتاق از بیرون قفل نبود .... اگه انقدر آرامبخش نخورده بودم که بتونم بدوم............. خیلی دلم برات تنگ شده .
ولی شرط رهایی من از اینجا شده فراموش کردن تو . بس که نبودی و نیستی بقیه قکر می کنن دیوونه شدم.... نه درستش اینه که بگم بقیه فهمیدن دیوونه شدم .
ای کاش بقیه هم می تونستن حظورتو حس کنن یا ببیننت..... ای کاش ....... وجود داشتی.